شرابدار تو آخر كجاست ؟ تا قدحى * به گوش و بينى آن قلتبان فرو ريزم
اينها موضوعاتيست كه توانستهايم از مرور ديوان انورى به دست آوريم ، ولى شكى نيست كه مطالعهء متنى كه بيش از متون موجود درست باشد ، ما را با جزئيات بيشترى دربارهء زندگى انورى آشنا خواهد ساخت و مدارك كاملترى براى قضاوت دربارهء شخصيت وى به دست خواهد داد . اينك بهتر است به داستانهايى كه تذكره - نويسان دربارهء او نقل كردهاند باز گرديم . گرچه اين داستانها داراى ارزش قابل اعتمادى نيست ، ولى از آنها نبايد چشم پوشيد .
يكى از مشهورترين اين حكايات كه از حبيب السير گرفته شده است ( ج 2 ) جزو 4 ، ص 103 - 104 چاپ بمبئى سال ( 1857 م . ) دربارهء نخستين روزهاى ورود انورى به دربار سنجر خبر ديگرى را ارائه مىكند :
« مشهور است كه قوت حافظهء معزى به مرتبهيى بود كه قصيدهيى كه يك بار مىشنود ياد مىگرفت و پسرى داشت كه هر شعرى را كه دوبار استماع مىنمود از بر مىكرد و غلامش چون سه كرت مىشنود حفظ مىنمود . بنابرآن هر شاعرى كه نزد سلطان قصيده مىگذرانيد ، چون اشعار را به تمام مىخواند ، اگر مطبوع مىبود ، معزى مىگفت ، « اين قصيده را من گفتهام و ياد دارم » . و از مطلع تا مقطع مىخواند . آنگاه بر زبان مىراند كه « پسر من نيز ياد دارد » و او را اشاره مىكرد تا قصيده را مىخواند . آنگاه بر زبان مىراند كه « غلام من نيز اين ابيات را از بر دارد » و غلام را نيز مىگفت اشعار را مىخواند .
بنابرآن شعراى زمان در بحر حيرت افتاده نمىدانستند كه به چه طريق شعرى بر سلطان عرض كنند كه او را باور آيد كه آن نظم نتيجهء طبع معزى نيست . انورى همت بر حل اين عقده گماشته و تدبيرى صائب كرده ، جامههاى كهنه در بر افكنده ، و سرپيچى غريب بر سر بسته ، به صورت مجانين نزد معزى رفت و گفت : « مردى شاعرم و در مدح سلطان سنجر بيتى چند گفتهام . توقع آنكه شعر مرا گذرانيده جهت من صلهء كرامند بستانيد . » معزى گفت : « هان چه گفتهيى ؟ بخوان » . انورى بر زبان آورد : « زهى شاه و زهى شاه و زهى شاه - زهى مير و زهى مير و زهى مير . » . . . معزى انورى را مسخره تصور كرد و گفت : « فردا صباح بر درگاه پادشاه حاضر شو تا من حال ترا به سلطان عرض نموده رخصت ملازمت حاصل كنم . » روز ديگر انورى جامههاى نفيس پوشيده . . . به مجلس عالى رفت . معزى . . . گفت : « قصيدهيى كه در مدح سلطان گفتهيى بخوان » .
انورى اين بيت خواند :