خاطرى چون آتشم هست و زبانى همچو آب * فكرت تيز و ذكاى نيك و شعر بىخلل
اى دريغا نيست ممدوحى سزاوار مديح * وى دريغا نيست معشوقى سزاوار غزل
او همچنين اعلام مىكند ( ص 688 ) كه شعرش « به همه جهان رسيدست مانند كبوتران مرعش » و سبك شعرش در نظر همگان بهتر از همه آثار معاصران است ( ص 34 ، شعر 1 ، بيت 5 ) .
از سوى ديگر ، در گفتگو از هنر شاعرى او گويد ( ص 730 ) : -
انورى ، شعر و حرص دانى چيست ؟ * آن يكى طفل ، وان دگر دايه
تاج دارى خروسوار از علم * چكنى همچون ماكيان خايه ؟
و به زودى نتيجه مىگيرد كه بايد « آلودگيهاى شاعرى را به دست باد بسپارد » قطعهء جالب ديگرى ، كه بگفتهء تذكره نويسان حاوى اطلاعاتيست كه غرض انورى را از ترك تحصيل علوم براى پرداختن به شاعرى روشن مىكند ، در آخر ص 629 چاپ لكهنو آمده است . او گويد :
چو آبروى بيفزايدم به مدح و غزل * چرا به آتش فكرت همى بكاهم روح ؟
به ياد بوكه و بل بيست سال بر دادم * مرا خداى ندادست زندگانى نوح
عنان طبع ازين پس كشيده خواهم داشت * اگر گشاده نبينم در قبول و فتوح
وگر عطا ندهندم در آرم از پس مدح * به لفظ هجو دمار از سر چنين ممدوح
انورى در جاى ديگر ( آخر ص 41 ) مىگويد كه « گدايى شريعت شعر است » و هنگامى كه گدايى سودمند نيفتد او آماده است كه هجو را به كار اندازد - و عموما زنندهترين نوع آن را . با اينحال ، او نسبت به زشتيهاى زندگى دربارى شديدا حساس است ، همچنانكه نسبت به عصر خويش خشم و رنجش فراوانى ابراز مىكند ؛ چرا كه در آن ، ثروت با تحصيل علم كه او مشتاقانه درصدد آن بود - به دست نمىآيد ، از اينرو مىگويد ( ص 711 ، قطعهء 3 ، بيت 2 - 4 ) :
نشايد بهر آداب نديمى * دگر بر جان و دل زحمت نهادن
زبان كردن به نظم و نثر جارى * ز خاطر نكتههاى بكر زادن