تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 23

مساهمون:

ص٢٣
در عشق ، نهم در احوال و عوالم شاعر ، دهم در مدح بهرامشاه سلطان غزنه . اين منظومه در بحرى سكته‌دار و غير جالب سروده شده و به نظر من يكى از كسالت‌بارترين كتابهاى فارسيست ، كه گاه به پايهء فلسفهء تمثيلى مارتين تاير مىرسد ، و سرشار است از بديهيات احمقانه و حكايات بىنتيجه ؛ و همانقدر از مثنوى جلال الدين رومى فروتر است كه « شيطان » رابرت مونتگومرى از « بهشت گمشدهء » ميلتون . شايد بتوان مثل زير را به عنوان نمونهء مطلوبى ارائه كرد ، كه نشان مىدهد انسان نمىتواند از خدا جز تصويرى ناقص و بد شكل بسازد .

در باب جماعت كوران و كيفيت ديدن فيل

بود شهرى بزرگ در حد غور * وندران شهر مردمان همه كور پادشاهى بر آن مكان بگذشت * لشكر آورد و خيمه زد بر دشت داشت پيلى بزرگ با هيبت * از پى جاه و حشمت و صولت مردمان را ز بهر ديدن پيل * آرزو خاست زانچنان تهويل چند كور از ميان آن كوران * بر پيل آمدند چون عوران تا بدانند شكل و صورت پيل * هريكى تازيان در آن ، تعجيل آمدند و بدست بپسودند * زانكه از چشم بىبصر بودند هريكى را به لمس هر عضوى * اطلاع اوفتاد بر جزوى هريكى صورت محالى بست * دل و جان در پى خيالى بست چون بر اهل شهر باز شدند * برشان ديگران فراز شدند آرزو كرد هريكى زيشان * آنچنان گمرهان و بد كيشان هيئت و شكل پيل پرسيدند * و آنچه گفتند جمله بشنيدند آنكه دستش به سوى گوش رسيد * ديگرى حال پيل ازو پرسيد گفت : شكليست سهمناك عظيم * پهن و صعب و فراخ همچو گليم وانكه دستش رسيد زى خرطوم * گفت : گشتست مر مرا معلوم راست چون ناودان ميانه تهيست * سهمناكست و مايهء تبهيست و آنكه را بد ز پيل ملموسش * دست و پاى ستبر پر پوسش گفت شكلش چنانچه مضبوطست * راست همچون عمود مخروطست هريكى ديده جزوى از اجزا * همگان را نظر فتاده خطا هيچ دل را ز كلى آگه نى * علم با هيچ كور همره نى