در عشق ، نهم در احوال و عوالم شاعر ، دهم در مدح بهرامشاه سلطان غزنه . اين منظومه در بحرى سكتهدار و غير جالب سروده شده و به نظر من يكى از كسالتبارترين كتابهاى فارسيست ، كه گاه به پايهء فلسفهء تمثيلى مارتين تاير مىرسد ، و سرشار است از بديهيات احمقانه و حكايات بىنتيجه ؛ و همانقدر از مثنوى جلال الدين رومى فروتر است كه « شيطان » رابرت مونتگومرى از « بهشت گمشدهء » ميلتون . شايد بتوان مثل زير را به عنوان نمونهء مطلوبى ارائه كرد ، كه نشان مىدهد انسان نمىتواند از خدا جز تصويرى ناقص و بد شكل بسازد .
در باب جماعت كوران و كيفيت ديدن فيل
بود شهرى بزرگ در حد غور * وندران شهر مردمان همه كور
پادشاهى بر آن مكان بگذشت * لشكر آورد و خيمه زد بر دشت
داشت پيلى بزرگ با هيبت * از پى جاه و حشمت و صولت
مردمان را ز بهر ديدن پيل * آرزو خاست زانچنان تهويل
چند كور از ميان آن كوران * بر پيل آمدند چون عوران
تا بدانند شكل و صورت پيل * هريكى تازيان در آن ، تعجيل
آمدند و بدست بپسودند * زانكه از چشم بىبصر بودند
هريكى را به لمس هر عضوى * اطلاع اوفتاد بر جزوى
هريكى صورت محالى بست * دل و جان در پى خيالى بست
چون بر اهل شهر باز شدند * برشان ديگران فراز شدند
آرزو كرد هريكى زيشان * آنچنان گمرهان و بد كيشان
هيئت و شكل پيل پرسيدند * و آنچه گفتند جمله بشنيدند
آنكه دستش به سوى گوش رسيد * ديگرى حال پيل ازو پرسيد
گفت : شكليست سهمناك عظيم * پهن و صعب و فراخ همچو گليم
وانكه دستش رسيد زى خرطوم * گفت : گشتست مر مرا معلوم
راست چون ناودان ميانه تهيست * سهمناكست و مايهء تبهيست
و آنكه را بد ز پيل ملموسش * دست و پاى ستبر پر پوسش
گفت شكلش چنانچه مضبوطست * راست همچون عمود مخروطست
هريكى ديده جزوى از اجزا * همگان را نظر فتاده خطا
هيچ دل را ز كلى آگه نى * علم با هيچ كور همره نى