تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
اى برادر ، بشنوى رمزى ز شعر و شاعرى * تا ز ما مشتى گدا ، كس را به چيزى نشمرى دان كه از كناس ناكس در ممالك چاره نيست * حاش لله تا ندارى اين سخن را سرسرى زانكه گر حاجت فتد تا فضله‌يى را كم كنى * ناقلى بايد ، تو نتوانى كه خود بيرون برى باز اگر شاعر نباشد ، هيچ نقصانى فتد * در نظام عالم ، از روى خرد گر بنگرى ؟ شعر دانى چيست ؟ دور از روى تو ، حيض الرجال * قايلش گو ، خواه كيوان باش ، خواهى مشترى
او ، حتى اسب پيشكشى را هم دندان مىشمارد و ادعا مىكند آن نخستين جانور است كه ايزد تعالى آفريد . گاه از اين هم بدتر ، هنگام خواستن چيزى ، مخاطب را تهديد مىكند :
فخر دين ، يك التماسم از تو هست * روزها شد تا همى پنهان كنم كبشكى دارى اگر بخشى مرا * خويشتن در پيش تو قربان كنم ور بفرمايى كه دندان بركشم * سهل باشد بركشم ، فرمان كنم ليك ازين پس در ميان دوستانت * بس مساوى كز براى آن كنم چيزهايى گويمت حقا ، كه سگ * نان نبويد ، نيز اگر بر نان كنم
همچنانكه خاقانى در تقاضاى شتر از امير الحاج گفته است :
ور بندهى ، دهممت صد دشنام * كه يكى را به اشترى نبرند
بااين حال ، شاعر بزرگ ، متأسف است كه :
بسا سخن كه مرا بود وان نگفته بماند * ز من نخواست كس آن را و آن نهفته بماند