تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
انورى در كار سوداگرى بسيار اشتباه مىكند . او بر خلاف بسيارى سوداگران هواى شهرت و اعتبار و آبروى خويش ندارد . مرورى در ديوانش نشان مىدهد كه يا در كار خواستن شراب است ، يا عذر بد مستى دوشين . فقيه و امير و بازارى و مستوفى و وزير را از نشتر زبان مىآزارد و ناگزير اينهمه را تاوان مىدهد . به شاه مىگويد :
خسروا ، اين چه حلم و خاموشيست ؟ * صاحبا ، اين چه عجز و مأيوسيست ؟
به يكى از اميران سرخس كه مردى از اهل آبه بوده است :
سرخس از جور بىآبى و آبى * دريغا ، روى دارد در خرابى ز بىآبى خلاصش دادى ، اما * خداوندا ، خلاصش كن ز آبى
به مجد الملك و دو تن ديگر از بزرگان گويد :
راى مجد الملك در ترتيب ملك * ژاژ چون تذكير قاضى ناصحيست يا رب ، اندر ناكسى چون كيست او ؟ * باش ، دانستم ، چو تاج صالحيست
فقيهان را گويد :
اى سفيه فقيه نام ، تو كى * باز دانى زمرد از مينا ؟ در تك جاه جهل چون مانى * مسكنت روح قدس مسكينا
بازاريان را گويد :
بازار يكى مزرعهء تخم فساد است * زان تخم در آن خاك چه يا بى كه چه رويد قولى نبود راستتر از قول شهادت * وان در همه بازار يكى راست نگويد
حتى از بدگويى نسبت به خود و همكارانش دريغ ندارد :