گر اندك صلتى بخشد اميرت * از او بستان كزو بسيار باشد
عطاى او بود چون ختنه كردن * كه اندر عمر خود يكبار باشد
از هر كس هرچه مىتوان بايد گرفت ، از راتبه ، وظيفه ، زكات ، صله ، خيمه ، كنيز ، غلام ، اسب ، استر ، مى ، جو ، ارزن ، پنبه ، كاغذ ، هيزم ، تا پول حمام براى اداى غسل جنابت .
تا وقتى اميدى هست بايد با مشترى ساخت و او را خوشامد گفت ، خواه براى بر - تخت برآمدن ، پيروزى در جنگ ، برافراشتن كاخ و ايوان باشد ، يا مسهل خوردن و ناخن گرفتن :
سحرگاهى به نزد خواجه رفتم * كه بفزايد مرا جاهى و مالى
به دست خواجه در ، ده بدر ديدم * كزان هر بدر بود او را ملالى
درآمد مرغكى وانگه به منقار * ربود از فرق هر بدرى هلالى
ولى وقتى طرف خريدار نيست ، بايد زودتر از شرش خلاص شد . انورى به قطب الدين مودود شاه زنگى مىگويد :
خدا يگانا اميد داشت بنده همى * كه در ثناى تو بر سروران شود سرور
به بارگاه تو هر روز پيشتر گردد * كنون به رسم رسنتاب مىرود پستر
پس حالا كه چنين است ترا به خير و مرا بسلامت . بگذار بروم به كار و كاسبى خودم برسم :
اگر چنان كه دهد شهريار دستورى * غلاموار دهد بوسه آستانهء در
به سوى خانه گرايد ، زبان شكر و ثنا * به ياد ملك خداوند كرده دايمتر
ولى اين كار آسانى نيست و گاه موجب خشم مشتريان مىشود و آنان را