تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
وامىدارد تا رقبايش را به جانش اندازند ، همچنانكه يك‌بار ملكشاه ثانى و وزيرش ، فتوحى شاعر را به چنين كارى واداشتند . فتوحى كوشيده است تا هم رعايت استادى او را بكند و هم فرمان ارباب را بجاى آرد :
انورى ، اى سخن تو به سخا ارزانى * گر به جانت بخرند اهل خرد ارزانى در سر حكمت و فطنت ز كرامت عقلى * در تن دانش و رامش به لطافت جانى حجة الحقى و مدروس ز تو باطل شد * اوحد الدينى و در دهر ندارى ثانى غايت همتت ار كردت سلطان سخن * آيت كديه چو ارذال چرا ميخوانى ؟ زاب حكمت چو همى با ملكان ننشينى * آتش حرص چرا در دل و جان بنشانى از پس آنكه به يك مهردو الف ملكى * داشت در بلخ ، ملكشاه به تو ارزانى وز پس آنكه هزار دگرت داد وزير * قرض آن پير سرخسى شده تركستانى وز پس آنكه ز انعام جلال الوزرا * به تو هر سال رسد مهرى پانصدگانى چه بخيلى كه به چندين زر و چندين نعمت * طاقى و پيرهنى كرد همى نتوانى ! گر به فرمان سخنى گفتم ، مازار از من * زانكه كفر است در اين حضرت نافرمانى
اين نشان مىدهد كه علىرغم نابسامانى اوضاع سياسى آن روزگار ، و شكوه و شكايت مداوم انورى از بخل و خست بزرگان زمانه ، اين شاعر نامدار از چه اعتبارى برخوردار بوده است كه شاه و وزير در برابر گله و شكايتش از حال خويش ، به پاسخگويى برخاسته‌اند و ناگزير از زبان شاعر دربار آنچه را كه به دو رسيده و مىرسد يادآور شده‌اند .
تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 254 | ادوارد براون / فتح الله مجتبائى / غلام حسين صدرى افشار