وامىدارد تا رقبايش را به جانش اندازند ، همچنانكه يكبار ملكشاه ثانى و وزيرش ، فتوحى شاعر را به چنين كارى واداشتند . فتوحى كوشيده است تا هم رعايت استادى او را بكند و هم فرمان ارباب را بجاى آرد :
انورى ، اى سخن تو به سخا ارزانى * گر به جانت بخرند اهل خرد ارزانى
در سر حكمت و فطنت ز كرامت عقلى * در تن دانش و رامش به لطافت جانى
حجة الحقى و مدروس ز تو باطل شد * اوحد الدينى و در دهر ندارى ثانى
غايت همتت ار كردت سلطان سخن * آيت كديه چو ارذال چرا ميخوانى ؟
زاب حكمت چو همى با ملكان ننشينى * آتش حرص چرا در دل و جان بنشانى
از پس آنكه به يك مهردو الف ملكى * داشت در بلخ ، ملكشاه به تو ارزانى
وز پس آنكه هزار دگرت داد وزير * قرض آن پير سرخسى شده تركستانى
وز پس آنكه ز انعام جلال الوزرا * به تو هر سال رسد مهرى پانصدگانى
چه بخيلى كه به چندين زر و چندين نعمت * طاقى و پيرهنى كرد همى نتوانى !
گر به فرمان سخنى گفتم ، مازار از من * زانكه كفر است در اين حضرت نافرمانى
اين نشان مىدهد كه علىرغم نابسامانى اوضاع سياسى آن روزگار ، و شكوه و شكايت مداوم انورى از بخل و خست بزرگان زمانه ، اين شاعر نامدار از چه اعتبارى برخوردار بوده است كه شاه و وزير در برابر گله و شكايتش از حال خويش ، به پاسخگويى برخاستهاند و ناگزير از زبان شاعر دربار آنچه را كه به دو رسيده و مىرسد يادآور شدهاند .