تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
گفت : اى مسكين ، غلط اينك ازينجا كرده‌يى * آن همه برگ و نوا دانى در آنجا از كجاست ؟ درو مرواريد طوقش اشك اطفال من است * لعل و ياقوت مقامش خون ايتام شماست او كه تا آب و سبو پيوسته از ما خواسته است * گر بجويى تا به مغز استخوانش زان ماست
هشتصد سال بعد از قلم پروين بدينگونه روان شده است :
روزى گذشت پادشهى بر گذرگهى * فرياد شور و شوق همه كوى و بام خاست پرسيد زان ميانه يكى كودك يتيم : * آن تابناك چيست كه بر فرق پادشاست ؟ آن يك جواب داد : چه دانيم ما كه چيست * پيداست اين قدر كه متاعى گرانبهاست در پيش رفت پيرزنى كوژپشت و گفت : * اين اشك ديدهء من و خون دل شماست ما را به چوب و رخت شبانى فريفته است * اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست
انورى ، همچنانكه از اين دو نمونه اثرش برمىآيد ، نوعى از شعر فارسى را كه به قطعه معروف است ، كمال بخشيد و به استاد مسلم اين فن معروف شد . * * * انورى ، از لحاظ خصال انسانى ، براستى يك سوداگر تمام عيار است ، سوداگر كالاى سخن . يك سوداگر شايد در گذشته درس كشاورزى يا پزشكى مىخوانده ، يا مشق پيانو مىكرده ، يا احيانا در محفل هواداران حزب يا فرقه‌يى يك چندبار آمد و رفت داشته است ، شايد هم امروز در اوقات فراغت به كوه نوردى يا به كنسرت مىرود ، يا اوقات خود را پنهانى در كنار معشوقه‌اش سپرى مىكند ، گاه در حيطهء علاقهء پيشينش تفننى مىكند ؛ ولى كار كار است و هدف اصلى او رونق بخشيدن به دكان خويش است و به دست آوردن سود بيش . او براى كالايش و خودش تبليغ مىكند :