و بغداد بوده است . احتمال بسيار دارد در بلخ درگذشته و در جوار مقبرهء سلطان احمد خضرويه مدفون باشد .
* * * دربارهء نقش انورى در كمال بخشيدن به شعر پارسى رويهمرفته نظر استاد فقيد فروزانفر را قدرى صريحتر مىتوان اظهار كرد . انورى ، همراه دو معاصرش خاقانى و ظهير قصيدهء فارسى را به بالاترين پايهء خود رساندند و درعين حال آن را از دسترس فهم عامهء فارسى زبان دور كردند . البته ظاهر اينست كه قصيده نيز مانند جامهء رسمى بايد گران و پر زر و زيور باشد و خاص درگاه و خرگاه . اگر كسى جامهء رسمى را در كوچه و بازار بپوشد ، بيشتر انگشتنما مىشود تا مقبول . غزلهاى انورى دست مايهء غزل سعدى و يكى از سنگهاى زيربناى غزل حافظ است . تقريبا همهء شاعران ايرانى بزرگى كه پس از سدهء ششم آمدهاند ، از سخن انورى توشهيى برگرفتهاند .
اين حكايت انورى :
روبهى مىدويد از غم جان * روبهى ديگرش بديد چنان
گفت : خير است ، بازگوى خبر * گفت : خر گير مىكند سلطان
گفت : تو خر نئى چه مىترسى ؟ * گفت : آرى ، و ليك آدميان
مىندانند و فرق مىنكنند * خر و روباهشان بود يكسان
پس از صد سال بدينگونه بر قلم سعدى رفته است :
« روباهى را ديدندش گريزان و بىخويشتن و افتان و خيزان . كسى گفتش : چه آفت است كه موجب چندين مخافت است ؟ گفت : شنيدهام كه شتر را بسخره مىگيرند . گفت :
اى سفيه ، شتر را با تو چه مناسبت است و ترا به دو چه مشابهت ؟ گفت : خاموش كه اگر حسودان بغرض گويند كه شتر است و گرفتار آيم ، كه غم تلخيص من دارد ؟ »
و اين حكايت :
آن شنيدستى كه روزى ابلهى با زيركى * گفت كاين والى شهر ما گدايى بينواست
گفت : چون باشد گدا آن كز كلاهش تكمهيى * صد چو ما را روزها ، بل سالها برگ و نو است ؟