در پاى ديوارها و كف سردابها بالغ بر چهار صد - پانصد قربانى بينوا نهفته شده بود ، كه برخى را كشته و بعضى را به چهار ميخ به ديوار دوخته بودند ، و چند تن از آنان هنوز رمقى در تن داشتند ؛ و از آن ميان بسيارى كه بتازگى ناپديد شده بودند توسط دوستانشان شناخته شدند . خانهء مذكور از آن مرد نابينايى بود به نام علوى مدنى ، و از مراكز تجمع ملاحده بود . اين مرد بهنگام شام عصا در دست بر سر كوچهء تاريك و درازى كه به خانه منتهى مىشد مىايستاد ، و فرياد مىزد « خدا رحمت كند كسى را كه دست اين كور بينوا را بگيرد و او را به در خانهاش در اين كوچه برساند » .
بدينسان قربانى غافل كه از سر خيرخواهى اين خواهش را پذيرفته بود در دام هلاك مىافتاد ، زيرا وقتى به انتهاى كوچه مىآمد ، گرفتار جمعى از همدستان مرد نابينا مىشد ، كه به سردابهاش مىبردند و به قتلش مىرساندند ؛ اين كار چند ماه ادامه داشت تا كشف هولناك فوق الذكر صورت گرفت . به زودى كشتار آغاز شد ؛ علوى مدنى ، همسرش و برخى از همدستانش بر سر بازار طعمهء آتش شدند .
بدگمانى بالا گرفت و در اين ميان بر سر سعد الملك وزير فرود آمد ؛ ولى شاه كه به وى اعتماد فراوان داشت ، در آغاز از قبول آن سر باز زد . در اين ايام قلعهء دژ كوه يك چند در محاصره افتاد و ابن عطاش كه تقريبا در معرض تمام شدن آذوقه بود به سعد الملك پيام فرستاد كه ديگر نمىتواند پايدارى كند و مىخواهد تسليم شود .
سعد الملك پاسخ داد : « هفتهيى مدارا كن تا من اين سگ را از ميان بردارم . » نقشهء او اين بود كه فصاد را بفريبد ، و با خود همداستان كند ، و نيشى زهر آلود به دو دهد تا هنگامى كه شاه به عادت هر ماه فصد مىكرد بدان وسيله او را بكشد . با اين حال حاجب وى كه از همه اسرار باخبر بود ، توطئه را با همسر زيباى خود در ميان نهاد و او آن را به فاسقش گفت ؛ و او نيز يكى از خدمتگزاران شرف الملك را باخبر ساخت و شرف - الملك ماجرا را به گوش شاه رساند . شاه فصاد را احضار كرد و پس از اقرار وى فرمود تا با همان كارد او را رگ زدند ؛ هنگامى كه زهر اثر خود را بخشيد ، رنگ او سياه شد و به زودى با رنج بسيار درگذشت .
هنگامى كه شاه از خيانت وزيرش آگاه شد ، او را با چهار تن از همدستانش ، از
تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 19
مساهمون: ادوارد براون
ص١٩