تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 18

مساهمون:

ص١٨
تحت تعقيب قرار گرفت ، به رى گريخت ، تحت تأثير حسن صباح واقع شد و عقايد او را پذيرفت « * » و به يكى از دوستانش نوشت : « به بازى اشهب رسيدم و او را بر همه جهان برگزيدم و دل از آنچه بگذاشتم برداشتم . » پسر عطاش كه در كار بزازى بود ، از عقايد بدعت آميز پدر اظهار نفرت مىكرد و از اينرو توانسته بود از تعرض مصون بماند .

ابن عطاش

قلعهء دژ كوه در نزديكى اصفهان توسط ملكشاه ساخته شد ، و از آنرو شاه دژ نام گرفت . در آنجا خزاين و اسلحه نگهدارى مىشد ، و نيز جمعى از خواجه سرايان و دختران منسوب به دربار بسر مىبردند ، كه گروهى از سپاهيان ديلمى نگهبانيشان را بر عهده داشتند . ابن عطاش به بهانهء تدريس به اين افراد جوان به آنجا مىرفت و بتدريج با سخنان شيرين و هداياى خود توانست دلشان را رام كند و آنان را به دعوت خويش درآورد . ابن عطاش پس از آن در دشت گور ، به نزديكى دروازه‌هاى شهر ، دعوتخانه‌يى ساخت ؛ و به گفتهء مورخ ما ، كارش چنان بالا گرفت كه شمارهء پيروان و هواخواهانش به سى هزار تن رسيد . مقارن همين ايام ، مردم اصفهان بر اثر ناپديد شدن اسرار آميز و پىدر پى همشهريانشان در هراس افتادند . اين راز سرانجام بدست پيرزن گدايى گشوده شد ، كه از خانه‌يى فرياد استغاثه‌يى شنيده و پنداشته بود كسى بيمار است ، و گفته بود « خدا بيمارتان را شفا دهد » ؛ ولى هنگامى كه ساكنان خانه سعى كرده بودند به بهانهء دادن غذا او را به داخل خانه بكشند ، گريخته و مردم را خبر كرده بود . به زودى جمعى گرد خانه را فروگرفتند ، در را شكستند و در سردابهء آن با منظرهء مدهشى روبرو شدند ؛ زيرا
هامش
( * ) به گفتهء ابن اثير و مورخان ديگر ، عبد الملك عطاش معلم حسن صباح بود ، نه شاگرد او .