تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
همان كمند بگيرم ، كه صيد خاطر خلق * بدان همى كند . و دركشم به خويشتنش و ليك دست نيارم زدن بدان سر زلف * كه مبلغى دل خلق است زير هر شكنش غلام قامت آن لعبتم ، كه برقد او * بريده‌اند لطافت ، چو جامه بر بدنش ز رنگ و بوى تو ، اى سرو قد سيم اندام * برفت رونق نسرين و باغ نسترنش يكى به حكم نظر پاى در گلستان نه * كه پايمال كنى ارغوان و يا سمنش خوشا تفرج نوروز ، خاصه در شيراز * كه بركند دل مرد مسافر از وطنش عزيز مصر چمن شد جمال يوسف گل * صبا به شهر برآورد بوى پيرهنش عجب مدار كه از غيرت تو وقت بهار * بگريد ابر و بخندد شكوفه در چمنش بدين روش كه تويى ، گر به مرده برگذرى * عجب نباشد ، اگر نعره آيد از كفنش نماند فتنه در ايام شاه ، جز سعدى * كه بر جمال نو فتنه‌ست و خلق بر سخنش
از اين غزلها چندان چيزى دربارهء شرح حال سعدى به دست نمىآيد ، هرچند در يكى از آنها ( چاپ بمبئى 1301 ق ، ص 58 ) خود را در خطر آن مىبيند ، كه به‌خاطر عشق در پنج روز عقل و تدبير پنجاه ساله را ببازد ، حال آنكه در اين اشعار اشارات خوب فراوانى به ممدوح او صاحبديوان وجود دارد ، كه يكى از آنها در غزليست كه سعدى ظاهرا هنگامى كه قصد ترك شيراز و رفتن به بغداد را داشته آن را سروده است . او در اين غزل گويد ( ص 117 ) :
دلم از صحبت شيراز به كلى بگرفت * وقت آنست كه پرسى خبر از بغدادم
تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 218 | ادوارد براون / فتح الله مجتبائى / غلام حسين صدرى افشار