نظرياتيست كه عموما در اروپاى غربى اظهار شده است . نتيجهء اخلاقى نخستين داستان گلستان اينست : « دروغى مصلحت آميز به ، كه راستى فتنهانگيز » ، داستان چهارم كوشش ماهرانهييست براى نشان دادن اينكه تربيت خوب از اصلاح خوى تبهكارى موروث ناتوان است . داستان هشتم اميران را نصيحت مىكند بر كسانى كه بيمناكند شفقت نياورند ، زيرا « نبينى كه چون گربه عاجز شود برآرد به چنگال چشم پلنگ » داستان نهم حاكى از اين حكايت تلخ است كه بسا بدترين دشمنان انسان وارثان اويند . حكايت چهاردهم در دفاع از سربازيست كه در لحظهيى حساس ترك خدمت گفت ، زيرا اجرتش به تعويق افتاده بود . حكايت پانزدهم شيرين و مظهر فكر ايرانيست ، وزيرى پس از عزل به حلقهء درويشان درمىآيد . پس از چندى شاه مىخواهد باز او را به خدمت گمارد ، ولى او با پافشارى از قبول اين مقام سرباز مىزند . شاه مى - گويد : « ما را خردمندى كافى بايد كه تدبير مملكت را بشايد . » وزير پاسخ مىدهد :
چنين كسى را نخواهى يافت ، زيرا « نشان خردمند كافى آنست كه به چنين كارها تن در ندهد » . داستان بعدى باز هم دربارهء اين اصل بحث مىكند . سعدى گويد : « حكما گفتهاند : از تلون طبع پادشاهان برحذر بايد بودن ، كه وقتى به سلامى برنجند ، و ديگر وقت به دشنامى خلعت دهند . » و در كوتاه كردن داستانى دراز ، حكايت زير براستى كه چقدر معقول و چقدر غير اخلاقيست ( باب اول ، حكايت 22 ) :
مردم آزارى را حكايت كنند كه سنگ بر سر صالحى زد . درويش را مجال انتقام نبود . سنگ را نگاه همىداشت تا زمانى كه ملك را بر آن لشكرى خشم آمد و در چاه كرد . درويش اندر آمد و سنگ در سرش كوفت . گفتا : تو كيستى و اين سنگ مرا چرا زدى ؟ گفت : من فلانم و اين همان سنگ است كه فلان تاريخ بر سر من زدى . گفت : چندين روزگار كجا بودى ؟ گفت : از جاهت مىانديشيدم . اكنون كه در چاهت ديدم فرصت غنيمت دانستم .
ناسزايى را كه بينى بخت يار * عاقلان تسليم كردند اختيار
چون ندارى ناخن درنده تيز * باددان آن به كه كم گيرى ستيز
هركه با فولاد بازو پنجه كرد * ساعد سيمين خود را رنجه كرد
باش تا دستش ببندد روزگار * پس بكام دوستان ، مغزش برآر