و بعلبك ، شمال افريقا ، و آسياى صغير را سياحت كرده است . او در جامهء درويشى ، به هر راهى مىرفت و با هرگونه مردمى درمىآميخت . در نوشتههايش ( مخصوصا در گلستان ) گاه او را با پاى دردمند در پى كاروان حجاج به صحراهاى سوزان عربستان مىبينيم ، گاه با كودكان دبستانى كاشغر به يك اصطلاح نحوى ظريف سرگرم شوخى ؛ گاه اسير دست فرنگان در طرابلس شام با جهودانش به كار گل واداشته ، گاه در پى كشف راز بت شعبدهباز هندو در معبد سومنات ، كه به بهاى كشتن كاهنى كه در اين تكاپو رازش را دريافته ، جان بدر مىبرد « * » . او اين موفقيت را با صراحت تمام بدين شرح بيان مىكند :
در دير محكم ببستم شبى * دويدم چپ و راست چون عقربى
نگه كردم از زير تخت و زبر * يكى پرده ديدم مكلل بزر
پس پرده مطرانى آذر پرست « * * » * مجاور . سر ريسمانى بدست
بغورم در آن حال معلوم شد * چو داود كه آهن بر او موم شد
برهمن شد از روى من شرمسار * كه شنعت بود بخيه بر روى كار
بتازيد و من در پيش تاختم * نگونش به چاهى در انداختم
كه دانستم ، ارزنده آن اهرمن * بماند . كند سعى در خون من
پسندد كه از من برآرد دمار * مبادا كه سرش كنم آشكار
چو از كار مفسد خبر يافتى * ز دستش برآور چو دريافتى
كه گر زندهاش مانى ، آن بىهنر * نخواهد ترا زندگانى دگر
وگر سر به خدمت نهد بر درت * اگر دست يابد ، ببرد سرت
فريبنده را پاى برپا منه * چو رفتى و ديدى امانش مده
تمامش بكشتم به سنگ آن خبيث * كه از مرده ديگر نيايد حديث
سعدى در مقام معلم اخلاق
اگر سعدى در اصل به عنوان شاعر اخلاق توصيف شده ( همچنانكه غالبا هست ) ، بايد بهخاطر آورد كه بىشك اين نظر دربارهء كسى صادق است كه اخلاقياتش مغاير با
هامش
( * ) اين حكايت در پايان باب هشتم بوستان آمده است .
( * * ) اين نشان مىدهد كه حتى دانشمندان مسلمان تا چه حد دربارهء اديان ديگر معلومات كمى دارند . سعدى با آن همه كتابها كه خوانده و سفرها كه كرده است ، نمىتواند بدون مخلوط كردن موضوعات زرتشتى و حتى مسيحى حكايتى دربارهء يك بتخانهء هندى بگويد