اگر ما به يكى از حكايات افلاكى ( ترجمهء ردهاوس ، شماره 14 ، ص 28 - 30 ) اعتماد كنيم ، اين نظر برخى از فاضلترين معاصران او بوده ، از جمله شخص سعدى بزرگ كه وقتى امير شيراز از او خواست تا « غزلى غريب كه محتوى بر معانى عجيب باشد » برايش انتخاب كند و بفرستد ، او در جواب غزلى را از ديوان شمس فرستاد و گفت :
« از اين بهتر سخنى نىگفتهاند و نه خواهند گفتن . مرا هوس آنست كه به زيارت آن سلطان به ديار روم روم و روم را بر خاك پاى مبارك او مالم . » « * »
آقاى نيكلسن دربارهء اين غزليات با چنان معلومات و ذوقى در تك نگارى فوق - الذكر بحث كرده كه براى من كه هيچ مطالعهء خاصى در ديوان ندارم افزودن هر حرفى بر آنچه گفته است زايد خواهد بود . بااين حال برايم صرفنظر كردن از نقل دو قطعه از ترجمههاى منظوم ( بخش غزليات
XXXI
و
XXXIV
متخبات ) او كه در دومين ملحقات تك نگاريش قرار داده است ممكن نيست .
ترجمهء نيكلسن از دو غزل ديوان شمس . اين اوليست :
چه تدبير اى مسلمانان ، كه من خود را نمىدانم * نه ترسانه يهودم من ، نه گيرم ، نه مسلمانم
نه شرقيم ، نه غربيم ، نه بريم ، نه بحريم * نه اركان طبيعيم ، نه از افلاك گردانم
نه از خاكم ، نه از آبم ، نه از بادم ، نه از آتش * نه از عرشم ، نه از فرشم ، نه از كونم ، نه از كانم
نه از هندم ، نه از چينم ، نه از بلغار و سقينم * نه از ملك عراقينم ، نه از خاك خراسانم
نه از دنيى ، نه از عقبى ، نه از جنت ، نه از دوزخ * نه از آدم ، نه از حوا ، نه از فردوس و رضوانم
مكانم لامكان باشد ، نشانم بىنشان باشد * نه تن باشد ، نه جان باشد ، كه من از جان جانانم
و اين دومين آن :
هامش
( * ) افلاكى خاطرنشان كرده كه اين آرزوى سعدى بعدها تحقق يافت ، ولى من هيچ مأخذ ديگرى براى اين ملاقات بىدليل آندو شاعر بزرگ نمىشناسم .