كه مى را « از ظلمت انگور برآورد » .
اينكه او خود را سنى مىشمرده از طرزى كه راجع به عمر و عثمان گفتگو مىكند آشكارا معلوم مىشود . راجع به عمر مىگويد :
شاهنشه ابى بكر محمد كه جهان را * از حضرت او مژدهء عدل عمر آمد
در جاى ديگر دربارهء هردوشان مىگويد : -
سلطان نشان اتابك اعظم كه عدل او * معمار دين ايزد و شرع پيمبر است
بابكر نام و سيرت ، و عثمان حيا و حلم * كز عدل و علم همسر فاروق و حيدر است
با اين حال ، ضرب المثل عربى « الناس على دين ملوكهم » براى هيچ طبقهيى به اندازهء شعراى دربارى صادق نبوده است ، و براى اين اظهار عقيدهها كه اغلب نشان مىدهد ظهير پيرو مؤمن مذهب شيعه نبوده اهميت زيادى قايل شدن خطا است .
شاعر ما همچنانكه يادآور شديم ، سائل بزرگى بود ، و با اين حال فهم آن را داشت تا دريابد كه استعدادهاى خود را چقدر بد به كار مىگيرد . ابيات زير نمونهييست مجسم از قسمت اعظم اشعار او . اولى از قصيدهء بلنديست خطاب به صدر خجندى : -
عالمى از عطات بر سر موج * كشتى من چنين گران لنگر
منم امروز و حالتى كه مپرس * گر بگويم نداريم باور
فتنه در گرد من گشاده كمين * فاقه در روى من كشيده حشر
مى نخواهى كه من ز اندك سعى * باشمت در جهان ثناگستر ؟
در وجوه معاش مى نشود * مهر بوبكر و دوستى عمر « * »
جوهرى نيست در عراق و رواست * گر ندانند قيمت گوهر
اى دل پاكتر ز كيسهء سيم * اى رخ زردتر ز سرهء زر
نيست دولت وراى آنكه ، شوم * در ميان سخنوران سرور
در قصيدهء ديگرى خطاب به بهاء الدين ابو بكر سيد الرؤسا گويد :
هامش
( * ) اين بيت موجب تلقين اين فكر مىشود كه شاعر در نزد اين فقيه متدين به تمايلات شيعى متهم شده و به خاطر آن مىكوشد تا از وى عذرخواهى كند . احتمالا همين سوءظن بود كه سرانجام او را از اصفهان بدر كرد .