من به مدحت زبان نداده هنوز * كرمت عذر صد قصيده بخواست
نفرتى داشت خاطرم از شعر * زانكه آن ، نقص منصب فضلاست
غرضم مدحت تو بود ، ارنه * شاعرى از كجا و بنده كجاست
زانكه خلوت سراى قدرت را * جاى من در مقام او ادناست
چون تفاخر كنم به شعر ؟ ارچه ، * نام من در جريدهء شعر است
شعر در نفس خويش هم بد نيست * نالهء من ز خست شركاست « * »
باز در شعر ديگرى مىگويد :
كمينه مايهء من شاعريست ، خود بنگر * كه چند گونه كشيدم ز دست او بيداد
وليك هيچم ازين در عراق ثابت نيست * تو خواه در همدان گير و خواه در بغداد
تنعمى كه من از فضل در جهان ديدم * همين جفاى پدر بود و سيلى استاد
به پيش هر كه از آن ياد مىكنم حرفى * نمىكند پس از آن تا تواند از من ياد
ز جنس شعر غزل بهتر است و آن هم نيست * بضاعتى كه توان ساختن بر آن بنياد
بناى عمر خرابى گرفت چند كنم * به رنگ و بوى كسان خانهء هوس آباد
مرا از اين چه كه سيمين بريست در كشمير * مرا از آنچه كه شيرين لبيست در نوشاد
برين بسنده كن از حال تو به هيچ مپرس * كه شرح درد دل اين نمىتوانم داد
بهين گلى كه ازو بشكفد مرا اينست * كه بنده خوانم خود را و سرو را آزاد
گهى لقب نهم آشفته زنگيى را حور * گهى خطاب كنم مست و سفله را هشيار
از طرف هيچكس از كسانى كه به پيشهء مديحه سرايى پرداختهاند - چون ايشان را بايد چنين ناميد - مسلما هرگز اظهارى ركيكتر از اين نشده است ؛ البته ظهير هم كار خود را مانند پيشهيى درنظر مىگرفت ؛ چون در شعر ديگرى گويد :
من نه دهقانم ، نه بازرگان كه باشد مر مرا * خانهها پر گندم و جو ، كيسهها پر سيم و زر
بنابراين او بايد از شعر خويش پول در بياورد ، و ناچار است در برابر وسايلى كه تحقيرشان مىكند سر خم كند . او بايد هرچه را كه مىتواند به دست آورد ، آنگاه بهانهيى براى تقاضاى بيشتر بجويد ؛ همچنانكه ، مثلا هنگامى كه خرقهيى فاخر و استرى چابك به دو مىبخشند ، مىگويد :
هامش
( * ) اين شعر را دولتشاه نقل كرده ( ص 10 چاپ اينجانب ) ولى آن را به غلط به انورى نسبت داده است .