تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
7 - جلال الدين 8 - شرفشاه 9 - عماد الدين وزير 10 - محمد بن فخر الملك ( وزير ) 11 - صفى الدين اردبيلى 12 - عز الدين يحيى تبريزى 13 - نظام الدين وزير ، هركدام يك شعر 14 - و سرانجام آخرين و يكى از مهمترين آنان ، صدر الدين خجندى ، يكى از نيرومندترين فقهاى شافعى اصفهان كه در 592 ق ( - 1196 م . ) به وسيلهء فلك الدين سنقر كشته شد ، و هشت قطعه از اين اشعار خطاب بدوست . دولتشاه در توجه به روابط ظهير و صدر الدين خجندى كه نام اصليش عبد اللطيف بود ، چنين مىنويسد ( ص 112 - 13 چاپ اين‌جانب ) : - « گويند ظهير از نيشابور به طريق سياحت به اصفهان رفت و در آن صدر الدين عبد اللطيف خجندى قاضى القضاة و مشار اليه آن ملك بوده ؛ روزى ظهير به سلام خواجه رفت . ديد كه صدر خواجه مسكن فضلا و علماست . او سلام كرد و غريب‌وار جايى نشست و التفاتى چنان كه خواست نيافت . تافته شد و اين قطعه را بديهه گفت و به دست خواجه داد :
بزرگوارا ، دنيا ندارد آن عظمت * كه هيچ كس را زيبد بدان سرافرازى شرف به فضل و هنر باشد و ترا هم هست * بدين نعيم مزور چرا همى نازى ؟ ز چيست كاهل هنر را نمىكنى تمييز ؟ * تو نيز هم به هنر در زمانه ممتازى به من نگه تو به بازى مكن از آنكه به فضل * دلم به گيسوى حوران نمىكند بازى تو اين سپر كه ز دنيا كشيده‌يى در رو * به روز عرض مظالم چنان بيندازى كه از جواب سلامى كه خلق را بر تست * به هيچ مظلمهء ديگرى نپردازى « * »
ديگر چندانكه خواجه مراعات و مردمى كردش ، در اصفهان اقامت نكرد و به آذربايجان رفت ، تا آنكه اتابك مظفر الدين محمد بن ايلدگز او را تربيت كلى كرد . »
هامش
( * ) اين قطعه در نسخهء خطى مورد استفادهء اين‌جانب نيز هست و تقريبا با متنى كه دولتشاه داده است تطبيق مىكند ( ص 113 ) .