شايد كه بعد خدمت ده ساله در عراق * نانم هنوز خسرو مازندران دهد « * »
او به اصفهان نيز رفت ، ولى از پذيرايى صدر الدين عبد اللطيف خجندى قاضى - القضاة آن شهر مكدر شد و در آنجا ديرى نپاييد . مجير الدين بيلقانى كه به عنوان هجو گوى اصفهان و مايهء خشم خاقانى از او قبلا ياد كرديم ، يكى از رقباى او بود كه با اشاره به جامههاى فاخرى كه مىپوشيد گويد : -
گر به ديباهاى فاخر آدمى گردد كسى * پس در اطلس چيست گرگ و در عبايى سوسمار « * * »
ظهير الدين در اواخر عمر ، مانند بسيارى از مديحه سرايان ديگر ، زندگى دربارى را رها كرد و در تبريز به كنج تقوى روى آورد و در همانجا در ربيع الاول 598 ( - اواخر 1201 م ) « * * * » درگذشت و همچنانكه ملاحظه كرديم ، در مقبرهء سرخاب در جوار خاقانى و شاهفور اشهرى به خاك سپرده شد . با اين حال ، در اشعار او نشانهيى از احساسات مذهبى به چشم نمىخورد و لحن آنها كاملا دنيويست ؛ بنابراين هر آينه در آخر عمر خويش توبه كرده باشد ، بايد تصور كنيم كه از كار هنرى خود نيز دست كشيده است .
من زحمت مطالعهء سراسر نسخهء خطى ديوان فوق الذكر او را به خود هموار كردهام ، ولى نتيجه غير قابل توجه بوده و اشاره به حوادث جارى يا تواريخ بسيار اندك است و اشعارش هميشه به همان آراستگى و جلاى غالبا بىمزهء خاص شعراى دربارى ايران است ؛ بدون ظهور گاهگاه پرخاش ، هجو ، يا احساس عميقى كه اشعار انورى و خاقانى را رونق مىبخشد . تعداد قصايد و قطعات ظهير با چند غزل به 185 مىرسد كه 97 رباعى نيز به دنبال دارد . همچنين ، ديوان او دستكم حاوى مديحهيى دربارهء
هامش
( * ) ابن اسفنديار علاوه مىكند كه « خدمتكاران درگاه اردشير روز عرض اين قصيده به بارگاه قزل ارسلان حاضر بودند ، پيش شاه نسخهء اين قصيده و بيت فرستادند ، بفرمود تا براى ظهير ، اسب با ساخت و طوق و كلاه مرصع و قبا و صد دينار گسيل كردند . »
( * * ) دولتشاه ، ص 114
( * * * ) تاريخ گزيده و دولتشاه هردو اين تاريخ ( 598 ق ) را مىدهند و دومى ماهش ( ربيع الاول ) را علاوه مىكند .