تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
شاه يك ساعت ايستاد صبور * تا يكى گور شد روانه ز دور گفت : « كاى تنگ چشم تاتارى * صيد ما را به چشم ار نارى صيد ما كز صفت برون آيد * در چنان چشم تنگ چون آيد گورى آمد ، بگو كه چون تازم * وز سرش تا سمش چه اندازم ؟ » گفت : « بايد كه رخ برافروزى * سر اين گور در سمش دوزى » . شاه چون ديد پيچ پيچى او * چاره‌گر شد ز بد بسيجى او خواست اول كمان گروهه چو باد * مهره‌يى در كمان گروهه نهاد صيد را مهره درفكند به گوش * آمد از تاب مهره مغز به جوش سم سوى گوش برد صيد زبون * تا ز گوش آرد آن علاقه برون تير شه برق شد ، جهان افروخت * گوش و سم را به يكدگر در دوخت گفت شه با كنيزك چينى : * « دستبردم چگونه مىبينى ؟ » گفت : « پر كرده شهريار اين كار * كار پر كرده كى بود دشوار ؟ هر چه تعليم كرده باشد مرد * گرچه دشوار شد تواند كرد رفتن تير شاه بر سم گور * هست از اومان ، نه از زيادت زور »
شاه از گستاخى معشوقه‌اش برآشفت و او را به دست يكى از سرهنگانش سپرد تا بكشد ، ولى كنيزك با التماس و دادن اطمينان به اينكه عاشق تاجدارش از سر گناهش خواهد گذشت ، آن سرهنگ را بر آن داشت كه از كشتنش چشم بپوشد و در كوشكى كه در دهكده‌يى داشت پنهانش كند . در اين كوشك پلكانى بود كه شصت پله داشت ، و او تصميم گرفت صحت اظهارش را در مورد « كار نيكو كردن از پر كردن است » ثابت كند . براى اين منظور گوسالهء نوزادى يافت و هر روز آن را بر دوش گرفت و از اين پلكان بالا و پايين برد تا با رشد آن نيروى او نيز فزونى گرفت . پس از چندى ، ميزبان او ، بهرام را بدين خانهء روستايى آورد و فتنه كه روى خود را سخت پوشيده بود ، فرصت يافت تا هنرش را به عاشق پيشينش نشان دهد ، و او كه از اين هنر نمايى به وجد آمده بود ، خواست تا روى او را ببيند و دلبر خود را كه مرده مىپنداشت با شادمانى بسيار بازش شناخت و به پوزش پرداخت .