و نزاع نمايم . ليكن به او گفتم و خاطرنشانش نمودم كه سر كار قبله عالم و عالميان روحنا فداه البته صد هزار نوكر صاحب منصب مانند من دارد ، كه هركدام از آنها مأمور خدمتى هستند . يكى مأمور است كه شرارت پيشهگان و فتنه انديشگان و فساد كنندگان را تنبيه و تأديب نمايد ، و ديگرى مأمور است كه محافظت و محارست ولايتى را نمايد .
على هذا القياس اين غلام مأمورم كه سرحدات را مميزى كنم .
از اينگونه مضامين استمالت آئين او را اطمينان داده كه نزاع و جدالى ندارم . صلح كل كرديم با كل بشر . با وجود اين حكايات اين غلام را به درون قلعه راه ندادند و در خارج قلعه مكانى را معين كردند كه ساكن شوم . بعد از رفتن به آن محل ديدم كه غسالخانهاى است معين كردهاند . لا بدا كناره دريا چادر زده مشغول خدمات مقرره گرديدم . صدور اين حكايت در دل جاننثار عقده كلى شد و مضمون :
« الصبر مفتاح الفرج » را شعار خود كرده آن روز را تأمل تا آنكه نيز اعظم سر به دريچه فلك افق فرو برد و عالم نورانى ظلمانى گشت .
به عوض اين گونه حركت و رفتار پاسى كه از شب گذشته آغاز دميدن شيپور « 1 » كردم . به محض آنكه آواز آن به گوش هوش قلعهگيان رسيد تمام ساكنين آن قلعه بر بالاى برجها جمع آمده و از استماع آن آواز آن شب را الى صبح از واهمه نخوابيدند و چنان فهميدند كه شايد قشون يا سپاهى آمده و همان ساعت به قدر سى نفر در اطراف چادر اين غلام آمد ، و الى طلوع فجر قراولى كردند كه مبادا حركتى شود . در ازاء اين گونه رفتار كه كمترين چاكر را در مغسل اموات جاى دادند ، به تقريب آنكه كلوخ انداز را پاداش سنگ است از
هامش
( 1 ) . در اصل هر دو نسخه : شيفور .