فرمودند كه از فرزند ارجمندم سلطان حمزه ميرزا چه آسيب به شما رسيده بود كه دلاك ناپاك را برين داشتيد كه آن شهريار نامور را به ضرب خنجر هلاك ساخت .
چون ايشان در برابر آن خطاب جواب نداشتند سر خجالت به زير انداختند . پادشاه بهرام قهر به قتلشان فرمان داد . صوفيان اخلاص توأمان در همان ساعت نقش وجود امراء ثلاثه را با چهار نفر ديگر كه صاحب تقصير بودند از لوح هستى پاك كردند .
بعد از سپرى شدن اين مقدمات كوكب جاهوجلال خاقان عديم المثال در اوج سپهر اقبال ارتفاع تمام يافته قرب پنجاه هزار سوار مكمّل يراق در ظل لواى جهانگشايش جمع آمدند .
در چنان وقتى متوطنان محال مراغه و سلطانيه از بسيارى تعدّى دولتيار حاكم كردستان شكوه به ديوان عدالت بنيان نمودند . در همان [ 34 ب ] آن جمعى از امراى كشورگشا به تنبيه و تأديب آن بىدولت نامزد گرديد . در عرض اندك روزگارى گروه بيشكوه اكراد را مستأصل ساختند و بندگان دولتيار بىدولت را اسير و مقيّد به غل و زنجير نموده با سر بسيار و زندهء بىشمار به صوب ولايت قزوين شتافتند و به موجب فرمان درميدان صاحب آباد به اقبح وجهى دولتيار را به قصاص رسانيدند .
درين وقت عريضهء عليقلى خان حاكم هرات كه به جهت دفع سپاه اوزبك نوشته و طلب امداد نموده بود به نظر كيميا اثر رسيد . چون در باطن حضرت شاه شفقتى به عليقلى خان داشتند با مرشد قلى خان ظاهرا در باب سفر خراسان مشورت نمودند . او معروض داشت كه هرات را از عبد الله خان گرفتن آسانتر است تا از عليقلى خان . جمعى ديگر از امرا كه در آن مجلس حاضر بودند چون خاطر شاه را متوجه به جانب عليقلى خان مىدانستند همگى متفق اللفظ معروض داشتند
كه شاها جوان بختيت يار باد * خداى جهانت نگهدار باد
همه بندگانيم فرمانپذير * تمامى پلنگافكن و شيرگير
بفرماى تا تيغ بيرون كنيم * جهان را ز خون همچو جيحون كنيم
از اتفاق ايشان ظاهرا خاطر شاه زياده از حدّ مبتهج و مسرور گشته ، از طريق جواب مرشد قلى خان باطنا مهموم و مغموم شد . مرشد قلى خان با امراء مذكور و هواخواهان ايشان سوء مزاج بههم رسانيده تخم افناء آن گروه را در مزرع دل عداوت منزل كاشت . در عرض اندك روزگاى حاصلش را برداشت . شرحش على وجه الاختصار آنكه هريك از خانان را به نحوى سالك طريق فنا نمود .