چيست . اگر در حبس شما هستم درشكه و اسب مرا روانه كنيد و جاى حبس مرا هم معين كنيد كه راحت كنم .
جنرال گفت ابدا ، اين چه فرمايشى است . شما را محض اينكه صاحبمنصب نظامى كشته شده است مبادا از طرف نظاميها انقلابى مىشد كه صاحبمنصبشان كشته شده بود ، شما را خواستم . حالا هم در همه نقطه نظامى گذاشتم كه سوء اتفاقى واقع نشود و مىخواهيد تشريف ببريد برويد .
گفتم با اينكه قزاقهاى مرا خلع سلاح « 1 » كردهايد و پنجاه نفر سوار قراجهداغى هم بعد از خلع سلاح قزاق از ترس گرفتن اسب و تفنگشان همان شبانه فرار كردند ، گفتم به اين تفصيل من به چه امنيت مىتوانم در اين شهر بمانم . جنرال گفت در امنيت ما .
با احتشام همايون آمديم به درشكه سوار شويم باز هم نظاميها دور درشكهء مرا گرفتند و آمدند تا دار الحكومه . فورا چهار نفر سالدات با تفنگ درب حياط را گرفتند و هيچكس را راه نمىدادند . آدمهاى من همه حتى آشپز فرار كرده بودند . جز مشهدى على اصغر ناظر من كسى در دار الحكومه نبود و آن بيچاره از ترس اينكه مبادا از طرف ارامنه سوءقصدى نسبت به من شود خيلى پريشان بود . درب اطاق خوابگاه مرا روى من بسته خودش پشت در نشسته بود . چند ساعتى گذشت كه دندان من هم به شدت درد گرفته بود و خوابم نمىبرد . ديدم صداى فرياد و غوغائى از دم در مىآيد . از مشهدى على اصغر پرسيدم ديگرچه خبر است . گفت سالداتها مست كردهاند و عرق مىخواهند .
رفتم پاى تلفن نظميه تلفن كردم اين چه لوطى بازى است و مقصود آقايان با من چيست . هرچه مىخواهيد يك دفعه بكنيد . بعد از نظميه يك نفر صاحبمنصب و چند نفر پليس آمد و حضرات را بردند . در اين بين رفتم توى رختخواب با كمال كسالت و درد دندان . يك دفعه ديدم پايم ، روى انگشت پايم آتش گرفت . زنبور دو جاى پايم را زد . تا صبح از درد دندان و سوزش پا و خيالات به قدرى سخت گذشت كه تصوّر نمىشود كرد .
صبح فرستادم عقب منشى قنسولگرى كه از اهل اروميه بود و جوان بسيار خوبى بود . آمد بعضى پيغامات از براى قنسول دادم . بهطور محرمانه گفت كه
هامش
( 1 ) . اصل : صلاح ( در همه موارد )