مريضخانه نرسيده در بين راه مرحوم شد . برحسب تكليف حكومتى رئيس نظميه را خواستم كه بفرستد قاتل را دستگير نمايد .
در اين بين خبر آوردند كه خود داود آمده درب نظميه و رئيس هم نيست .
نظميه وصل به دار الحكومه بود . به قزاق قراول حكومتى گفتم كه داود قاتل است ، او را بگيريد . قزاق بيچاره مىرود جلو مىگويد شما توقيف هستيد چون قتل كردى كه فورا تفنگ را مىكشد و خالى مىنمايد به شكم قزاق . در اين بين به عمارت حكومتى و اطاق من شليك شد كه از خود نظميه انداخته مىشد . خبر آوردند كه داود هم چند تير خورده و هنوز نمرده . فورا دادم او را با قزاق بيچاره ببرند مريضخانه . قزاق هم نرسيده مرد . ولى قشه داود كه نمرده مشغول معالجه شدند .
بعد از چند روز مرد .
بعد از اين واقعه يك ساعت به غروب مانده جمعى از امرا و عظيم السلطنه « 1 » سردار و حاجى نظم السلطنه و كارگذار با كمال افسردگى نشستهايم كه با اين وضع چه بايد كرد . دولت كه استعدادى ندارد و اينها هم كه دقيقه به دقيقه بر شرارت و آدمكشى خودشان مىافزايند .
مشغول اين صحبت بوديم كه يك نفر صاحبمنصب روسى وارد شد و كاغذى از قنسول بود داد و فورا رفت . كاغذ را باز كردم نوشته بود كه وجود شما به فوريّت در اردو لازم است . كاغذ را بعد از خواندن گذاشتم روى ميز . ابدا به روى خود نياوردم . در اين بين خبر آوردند كه شهر را نظامى كردند و پنجاه نفر قزاق شما را هم خلع سلاح كردند . در اين بين از نظميه تلفن كردند كه صاحبمنصب روس مىگويد چرا حركت نمىكند .
كاغذ قنسول را از براى آقايانى كه حضور داشتند خواندم كه تكليف چيست .
آقايان بيچاره عظيم السلطنه « 1 » و حاجى نظم السلطنه و فتح السلطنه و سايرين فورا از ترس رفتند . تمجيد السلطنه معاون حكومتى فورا بيچاره مبتلاى به اسهال و ناخوش شد و حق هم داشتند . به شاهزاده احتشام همايون گفتم چون شما كارگذار هستيد همراه من بيائيد و ايشان هم الحق بدون عذر اينكه شما را خواستند نه من را حاضر شدند .
درشكه حاضر كردند آمدم سوار شوم . ديدم در شهر همهجا نظامى ايستاده .
هامش
( 1 ) . قبلا نام او را دوبار اعظم السلطنه نوشته است . مگر آنكه عظيم السلطنه لقب سردار ديگرى باشد .