نوشتم به مضمون اينكه شما از راه التفات و مهربانى باج غلامان مستخلص [ را ] تخفيف مرحمت فرموديد . الحال مجددا عنايتنامهء سركارى به جهت يكصد و پنجاه طلا بر سر غلامان آمده . اولا اگر اين پول را از اسرا مىگيرند بنده راضى به پول دادن آنها نمىشوم . زيرا كه فقير مىباشند و اگر از بنده مىگيرند اطاعت مىكنم .
حال كه در بيابان است و پول در اينجا يافت نمىآيد . در مرو وجه را تسليم ملازمان سركارى مىكنم . نوشته را مصحوب يك نفر [ 32 الف ] تركمان روانه نموده آدمهاى حاكم چهارجوى را همراه خود برديم .
و در رافتك ده بيست نفر تركمان را اجرت داده پيش فرستاديم كه چاههاى سر راه را پاك نموده و به تازگى نيز چاه حفر نمايند كه در زمان ورود به جهت آب تنگى نكشيم و نيز بيست نفر تركمان به جهت قراولى معين نموده كه مبادا از تركمانان اورگنجى يا ساير تركمانان در خواب يا بيدارى از اسرا كسى را بدزدند ، زيرا كه در آنجا از اين كارها بسيار مىشود و آنها را نيز خلعت داده پانزده تومان هم پول داديم .
[ مرو كهنه ]
منزلبهمنزل چهار پنج روزه وارد مرو كهنه شديم . در دو فرسنگى مرو كهنه چند نفر از بزرگان تركمان كه بزرگ آنها مراد بيك قراول بيگى بود به استقبال ما آمد .
بعد از طى تعارفات گفت من با شما دوست نيستم از جهت آنكه اسير ما را در مشهد نگاه داشتهايد . ما هم بايد شما را در اينجا نگه داريم ، نگذاريم برويد . مگر آن كه اسير ما را جناب آصف الدوله بدهد . در جواب گفتم محال عقل است كه چنين باشيد كه بتوانيد مرا كه غلام جاننثار پادشاه اسلامپناه باشم نگه داريد . مگر دست از جان و مال و عيال خود بشوئيد [ 32 ب ] . از اين مقوله بسيار گفتم .
بعد از ساعتى ديدم از در عجز درآمده اظهار كرد كه ماها غلام جاننثار پادشاهيم . استدعاى ما از جناب آصف الدوله اين است كه اسيران ما را باز دهد و اظهار بيچارگى نمود . گفتم بلى قرار چنين باشد . شما هيجدهنفر اسير از سمت ارض اقدس بردهايد آنها را بياوريد و چند نفر از كدخدايان شما بيايد خدمت جناب آصف الدوله در آنجا استدعا از ايشان مىكنم اسراى شما را مرحمت نمايد . قرار بر اين شد .
وارد مرو كهنه شديم . در بيرون قلعه منزل كرده شب در آنجا توقف نموده