[ مرو ]
چون از چهارجوى الى مرو نهايت بىآبى است و مسافتش و آبش به نحوى است كه در زمان رفتن عرض شد ناچار به حاكم چهارجوى گفتيم چون اهل قافله و اسرا و زوّار و مترددين و حجاج بسيارند و راه بىآب است لابد بايد شما يكصد سوار و يكصد بيل و كلنگدار بفرستيد چاهها را پاك نمايند . چاه به تازگى بكنند و چاه خراب شده را آباد نمايند تا مردم زحمت نكشيده به رفاهيّت بگذرند . اول به گردن نگرفت . [ 31 الف ] عاقبت به اصرار فدوى قبول نموده آدمها را فرستاد . اين فدوى ساير آب و آذوقه و تدارك راه را مهيّا ساخته دو روز بعد از رفتن آدمهاى حاكم يك ساعت به غروب مانده حركت [ كرديم ] و روانه شديم . شب لاينقطع راه رفته .
روز ديگر هنگام ظهر به منزل رفتك « 1 » رسيده در آنجا آدمهائى كه فرستاديم آن منزل را آباد ساخته ولى خودشان هم به راه ديگر مراجعت كرده به چهارجوى رفته بودند . يك روز به جهت آب دادن مراكب و مواشى توقف نموده روز ديگر هنگام بار كردن بيست سوار از حاكم چهارجوى آمده عنايتنامه از سركار امير آوردند كه بايد يكصد و پنجاه طلا كه دويست تومان باشد از بابت باج غلامان بدهيد .
تفصيل آنكه باجگير درياى آمويه به سركار امير عرض كرده بود كه سابق من از هر غلامى پنج طلا گرفته از آب مىگذرانيدم . اين دفعه هزار نفر غلام مستخلص از آب عبور كرده مىبايست پنج هزار طلا از آنها بگيرم . ولى چون فرمايش شده بود چيزى نگيرم مزاحم نشدم . بسيار جبر مىشود . لامحاله سركار امير چيزى براى من قرار بدهند كه از آنها بگيرم .
سركار امير هم كاغذى نوشتند كه غلامان مرخص [ 31 ب ] شده بايد همگى يكصد و پنجاه طلا بدهند . آدم احمد بيك حاكم چهارجوى آمد نزد اين فدوى . گفت كه اين عنايتنامهء حضرت است . اگر شما پول را مىدهيد فبها ، و الا من حالا از اسرا مىگيرم . بنده هم به تدبير و زبان خوش گفتم بلى به چشم ، هرچه سركار امير نوشته مضايقه ندارم . ولى عريضه به سركار امير مىنويسم و خواهش مىكنم اگر جواب رسيد كه نگيرند فبها ، و الا پول را از من بگيرند . به هر طريق كه باشد رضا شدند .
در آنجا يك نفر تركمان را ده تومان داده روانهء خدمت امير كرديم . از قرارى كه مسموع شد سركار امير به قرشى كه سى فرسنگى بخارا است رفته بود . عريضه
هامش
( 1 ) . پس از اين نام آن را رافتك آورده است .