موقوف داشته حكم نمايند كه بعد از اين از ادانى و اقاصى و مطيع و عاصى پيرامون اين عمل شنيع نگردند تا اسلام قوّتى پيدا نمايد و در امورات رونقى بههم رسد .
على التّفصيل اين مراتب را حالى و القا نمودم .
سركار امير بعد از شنيدن اين مقالات و فكر و تمهيد در اين مقدّمات فرمودند در اين باب تفكرى لازم است و تدبّرى جائز . دو روز مهلت باشد تا جواب اين مطالب بر وجه صواب گفته شود .
بعد از دو روز باز اين فدوى را احضار و فرمودند كه [ پس از ] تعمق « 1 » و تأمل بسيار دانستم كه آنچه گفته و عرض نمودى محض صداقت و عين ارادت بوده است . من در اتحاد دولت عليّه ايران ناگزيرم . ولى اين كار زمانى مىخواهد ممتد كه به تدبير و تمهيد زنگ اين خيال را از آيينهء قلوب عوام النّاس زدود . و [ به ] جمعى از مسلمانان كه تنخواه نقد داده اسير خريدهاند نمىتوان گفت كه دست از اسراى خود برداريد و از تنخواه خود بگذريد .
على العجاله حكم به ولايات متعلقه و توابع اسلام مىنگاريم كه بعد از اين بيع و شراى اهالى اسلام را موقوف دارند و هيچ ذى نفسى [ 28 ب ] را از اهالى ايران و ممالك متصل به ولايت ما خريد و فروخت ننمايند . تا اين خبر منتشر در اطراف و اكناف گردد و جمعى هم كه در بخارا هستند از اهالى ايران هرچه ممكن شود به قدر امكان آنها را به قدر سيصد چهارصد نفر مطلق العنان و به همراهى شما روانه خواهيم نمود و خود هم به قدر هزار نفر غلام كه به سى هزار طلّا خريدهام و اكنون سرباز مىباشند مضايقه ندارم به همراه شما روانه سازم .
چون اين حكايت سرباز را زياده و به اكراه گفت دانستم كه اگر تمكين به بردن آنها نمايم نخواهد داد . عرض كردم كه هنگام آمدن فدوى به اين صفحات اولياى دولت عليّه فرمايش فرمودند كه به جناب جلالت انتساب آصف الدوله بگويم كه اگر سرباز و توپخانه و آتشخانه سركار امير را ضرور شود بىمضايقه روانه سازند و به مماطله و مسامحه نگذارد .
حال با آن فرمايشات شاهنشاه اسلامپناه روحنا فداه چگونه قدرت مىتوانم كرد كه سرباز ساخته و پرداختهء سركار امير را همراه برده باشم . مرا به سرباز و غلامان سركار امير رجوعى نيست . هرقدر ممكن شود از اسراى مملكت و غلامان
هامش
( 1 ) . اصل : تعميق