مزبور خود را به مشهد رسانيده نوشتجات را داد .
بعد از مراجعت سركار امير از سفر نيز تفصيل شكست و اوضاع سفر او را به كلى مسطور و معروض داشته مصحوب تركمانى كه بيست [ و ] پنج طلا گرفته ايضا روانهء ارض اقدس نموده آن هم نوشتجات را شش روزه در مشهد به حاج مشار اليه رسانيد .
اما روزى كه سركار امير به بخارا وارد شد دويم شهر رجب المرجب روز جمعه يك ساعت به غروب مانده بود . نوشته از سركار آصف الدوله رسيد و فرمان جهان مطاع بندگان اقدس شهريارى روحنا فداه را يك نفر تركمان به نزد تاجرهاى طهرانى كه در آنجا هستند داده ملا كاظم نامى فرمان مبارك را برداشته به اين فدوى رسانيد .
[ نامهء ديگر از شاه ايران ]
چون تعليقهء جناب آصف الدوله را گشودم به اين فدوى نوشته بودند كه فرمان جهان مطاع در باب استخلاص عاليجاه يوسف ولف پادرى [ 23 ب ] است .
بطور شايسته فرمان مبارك را به سركار امير رسانيده كه در باب يوسف ولف اگر حكايتى باشد رفع شود .
اگرچه اين فدوى دو ماه قبل او را از سركار امير گرفته بودم ولى چون استقامتى در رأى امير نديده بود و ساعت به ساعت اختلاف در خيالاتشان بههم مىرسيد اين فدوى اولى و انسب دانست كه در آن شبانه آدمى به تعاقب شقاول فرستاده آمد . گفتم به سركار امير عرض كن كه فرمان مبارك از دولت عليّه رسيده بايد فردا صبحى به نظر سركار امير برسانم .
شقاول گفت مضمون فرمان چه چيز است . گفتم مطالب دولتى را بجز به دولت به احدى نبايد گفت . سركار امير مطلع خواهند شد . همان شب امير را خبردار كردم كه مبادا واقعهنويس « 1 » قبل از عرض فدوى به سركار امير برساند كه فلانى فرمان شاه را مخفى نموده است . زيرا كه در آن ولايت قريب ششصد هفتصد نفر واقعهنويس دارد . هرچه ببينند يا بشنوند ناچار بايد به سركار امير بنويسند .
شقاول رفته به سركار امير گفت . صبح زود آمد كه امير فرمودهاند كه فرمان
هامش
( 1 ) . اشخاص خبر جمع كن مثل پليس مخفى .