خوقند آمد . پسر حاجى شير على خان ديد كه تاب مقاومت ندارد گريخته خود را به سمرقند رسانيد و از خجند هم چند نفر كدخدا آمده به سركار امير تكليف به رفتن خوقند نمودند .
سركار امير به تهيهء كار خوقند پرداخته و پسر مير عالم « 1 » در آنجا بر سر خوقند تاخته جنگ عظيم فيما بين او و حاجى شير على خان شده آخر الامر حاجى شير على خان مغلوب و به چنگ پسر مير عالم گرفتار [ شد ] و خوقند به تصرف پسر مير عالم درآمده سركار امير با كدخدايان خجند و سى هزار كس روانهء خجند شدند .
از آنجا كه اهل خوقند صدمهء بسيار از سركار امير و قتل و غارت بىشمار ديده بودند همگى آمده به پسر مير عالم گفتند اگر سركار امير بيايد همان حكايت سابق مىشود . شما رضا به آمدن نشويد و حاجى شير على خان را مرخص كنيد .
پسر مير عالم با اهالى خوقند متفق شده اطاعت حاجى شير على خان را لازم ديدند .
مشار اليه را مجددا بر مسند حكومت [ 21 ب ] نشانيده كلا در ممانعت سركار امير متفق گرديدند و نيز به خجند كس فرستادند كه امير را راه ندهيد تا لشكر از جانب ما به شما برسد و به قدر قوّه خوددارى نمايند .
سركار امير از سمرقند حركت نموده به شهر جزق كه ولايت خود امير و هفت فرسنگ است آمده و از آنجا به قلعهء ارتپه كه قلعهء بسيار محكم و مضبوطى است و پنج فرسنگ است و مستعد و آماده و اسباب « 2 » درميان قلعه دارد . و ليكن از حاكمى كه در ارتپه نشسته بود اطمينان نداشتند . او را گرفته ديگرى را بهجاى او نشانيده به اطمينان تمام با پسر حاجى شير على خان و كدخدايان روانهء شهر خجند كه بيست فرسنگ است گرديدند .
بعد از رسيدن به نزديك خجند آنها بناى قلعهدارى نموده او را راه ندادند . در يك سمت خجند رودخانهء عظيمى دارد و درياى سير مىگويند و سه سمت ديگر قلعه ، و قلعه نيز مستحكم است . بناى دعوا شد . عبد الصّمد خان سلامت كوچها را ساخته سنگر پيش برده آتش جدال و قتال افروخته شد .
سركار امير كدخدايان را به قلعه فرستاده كه مردم را استمالت نمايند . بعد از داخل شدن فرستادگان [ 22 الف ] امير حاكم آنجا آنها را گرفته مشغول به نزاع شدند .
دعواى عظيمى فيما بين واقع شده عبد الصّمد خان تبريزى بسيار پادارى نموده
هامش
( 1 ) . نام او مراد بوده است .
( 2 ) . كذا ، شايد : آسياب