از دولت عليّه مىگيرم . هردو به سركار امير مبارك باشند .
دوباره جواب آورد كه آن يكى نشانهء خاقان مغفور است ولى آن ديگرى را قبول دارم . فدوى [ 19 ب ] همان شمشير را به انضمام يك قبضه تفنگ عمل صارعلى « 1 » و يك قبضه سر نيزهء جواهرى بسيار خوب و يك كيسهء مرواريددوز و شش قوطى نقرهء موميائى به جهت سركار امير فرستاد . بسيار از اين نوع سلوك خوشوقت گرديده همه را قبول كرده .
رفتن امير به سمرقند
دو ساعت از شب گذشته شقاول به منزل بنده آمد كه سركار امير فرمودند كه كارى اتفاق افتاده كه بايد پانزده روز به سمرقند رفته باشيم . سفارش شما را به وزير كردهام كه اگر در غياب شما را كارى باشد به او رجوع نمائيد . در جواب عرض شد كه بجز از حكايت اسراء بنده را كارى و مطلبى نيست و سركار امير هم التفات و مهربانى نموده يوسف ولف را به بنده سپرده و بخشيدند .
فورا سركار امير روانهء سمرقند شدند . از ورود فدوى تا رفتن امير به سمرقند هشت روز طول كشيد . در اين ميانه سه چهاربار ملاقات اتفاق يافت .
پنج روز از رفتن امير گذشت محصّل آمد كه سرباز و توپخانه و سواره با عبد الصمد خان نايب بيايند و تدارك توپخانه را وزير دو روزه درست نمايد و به قدر يكصد هزار تومان پول حواله كرده بود كه از بخارا و صفحات بخارا بگيرند . مجموع را [ 20 الف ] به فاصلهء دو روز گرفته بردند و هر وقت بخواهد قشون به سمتى باشد و پول ضرور داشته باشد رعاياى بخارا تنخواه به عنوان قرض به او مىدهند كه آن را « جل پولى » مىنامند . اگر چنانچه رفت و خرج كرد بسيار خوب و اگر نرفت باز پول را تقسيم كرده به صاحبانش ردّ مىكند و اگر رفت بعضى را خرج كرده و بعضى مانده در مراجعت آن تنخواه [ را ] كه مانده است از روى تقسيم پس مىدهد . بعد از گرفتن تنخواه و رفتن سرباز و توپ باز بر سر خوقند رفته زيرا پريشانى در حال حاكم خوقند راه يافته بوده است .
هامش
( 1 ) . اصل : كذا