تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
رسانيده از آنجا او فرار كرده به ارگنج رفت . بعد از آن ما جمعيت نموده بر سر او رفتيم در هزار اسب . هيجده روز هزار اسب را محاصره نموده حضرات تركمانيه در آن روز فرصت كرده محمد نياز باى را كشته سر او و ساير مقتولين را براى ما به هزار اسب آوردند . خواهش حاكم از ما نمودند اگرچه دو سه مرتبه اين عمل را با ما هم كرده بودند حاكم ما را كشته بودند اعتبارى به قول آنها نبوده ولى چاره هم نبود . چون‌كه مملكت به‌هم افتاده طرق و شوارع اغتشاش كلى به‌هم رسانيد . براى انتظام راه حاكمى بر آنها تعيين نموده فرستاديم . آن هم‌چون اعتبارى در كار تركمانيّه نديده از بيم جان به فاصلهء سه ماه به بخارا آمده اكنون خانه‌نشين است . از تعاقب آن دوباره تركمانان آمده از ترس خان ارگنج از ما خواهش حاكم نمودند . حاكم ديگر كه اوراق خواجه باشد و الآن بر آنها حاكم است تعيين نموده روانه كرديم . اخراجات او را بايد از بخارا ببرند . چه وقت از دولت عليّه آدم به ضبط و ربط آنجا آمد كه ما ممانعت نموديم يا رضا به آمدن آن نداشتيم [ 18 الف ] و حق مقام اين است [ كه ] تا شهر مرو مثل سابق آباد نشود نه تركمان آنجا رعيتى و نه حاكم كه از هر جانب باشد حكومت تواند كرد . و چند فرمايش كه از جناب اجل اعظم قبلهء امم آقائى دام مجده العالى در باب عاليجاه يوسف ولف و در باب اسراى ميرزا محمد تقى منجم شده بود كه به سركار امير بگويم ، همه را گفته فورا به دستور خانچى كه وزير است فرموده كه از قرار گفتهء خودشان اسراى ميرزاى منجم در محال كركى كه چهل فرسنگى بخاراست سراغ كرده‌اند بايد الآن سه نفر يساول بروند و آنها را گرفته آورده به دست ميرزا بسپارند . چون خواهش جناب اجل اكرم حاجى سلمه الله شده بايد تهاون و تكامل معمول ندارند و به دستور خانچى گفت شما خود ميرزاى منجّم را طلب كنيد و به او زياده مهربانى نموده بگوئيد آدم و مبارك نامهء سركار امير به تعاقب اسراى شما به كركى رفت . چنانچه در آنجا باشند به زودى به شما خواهند رسيد . دوباره حكايت عاليجاه يوسف ولف را به ميان آورده فرمودند ما او را به شما بخشيديم و به دست شما سپرديم . تا معاودت ما از سفر سمرقند او را متوجه بشويد . بعد از آن‌وقت رفتن با خود او را به دولت عليّه ايران [ 18 ب ] ببريد . خاطر
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 175 | ايرج افشار