دل ز جا رفتهتر از مهرهء چشم مصلوب * پشت خم كردهتر از گردن اهل عصيان
مجملا آثار شكست از رايات سلطان مراد بخش و اورنگ زيب ظاهر شد .
درين وقت دار اشكوه به عزم اينكه جملگى سپاه كينهخواه را حملهآور سازد و لشكر خصم را از ترتيب ايستادگى بيندازد از بالاى فيل خواست به زير آيد و بر اسب سوار شود . دوست و دشمن را گمان آن شد كه شاهزاده را زخم كارى رسيد ، از پشت فيل بر زمين افتاد . لشكر سلطان مراد بخش و سلطان اورنگ زيب سورن « ها يا هاى » برآورده يورش گيرودار به ميان سپاه دار اشكوه « 1 » انداختند و به يك طرفة العين قضيه منعكس شده كار خود را ساختند . نسيم فتح و فيروزى بر پرچم علم آن دو شاهزاده وزيد [ و ] شكست عظيم به فوج دار اشكوه رسيد . روى از معركه برتافته به وادى فرار شتافتند . عبور آنها به راه بيابانى اتفاق افتاد . از زور تشنگى اكثر جان به قابض ارواح سپردند .
دار اشكوه به اتفاق چند نفرى از معركهء كارزار جان بيرون برده خود را به اكبر آباد به حالى كه كس مبيناد به خدمت والد كه بر بستر ناتوانى افتاده بود رسانيد .
سلطان خرّم چون كار ولىّ عهد را بدان منوال مشاهده نمود فرمود كه حالا مصلحت در آن است كه كار برادرانت به من گذارى و به جانب جهان آباد روى . دار اشكوه نيز صلاح حال خود را در آن ديده در همان آن به رسم ايلغار عازم جهان آباد گرديد .
سلطان مرادبخش و اورنگ زيب بعد از فتح چنان به عزم تسخير قلعهء اكبر آباد پرداختند و حوالى و حواشى اكبر آباد را محل اقامت اردوى خود ساختند .
در آن زمان [ و ] در آن مكان برايشان ظاهر شد كه پدر به مرض فالج گرفتار ، ولى در حيات است . پدر چون بر كيفيت قصد پسران اطلاع يافت تا يازده روز قلعهدارى كرد . سلطان مراد بخش از آن حركت نادم گشته اورنگ زيب او را به قصد پدر ترغيب نمود . آخر الامر ناچار دروازه را بر روى ايشان گشودند و در خدمت پدر پيغام دادند كه اگر خواهند كه خلق الله در مهد امنوامان باشند بايد كه حضرت اعلى يكى از ما دو برادر را ولىّ عهد نموده « مهر » و « تخت » و « چتر » را بفرستند .
بعد از رسانيدن پيغام سلطان خرّم آن سه جنس مطلوب را بديشان ارزانى داشته در باب مقدمه معلوم فرمودند كه حالا [ 67 الف ] اختيار از دست من بيرون
هامش
( 1 ) . اصل : شاه