ايروانى « 1 » بود كه علاوه بر دزديهاى شب كه با فانوس و چراغ و جمعيّت و فراغ به مساكن مساكين و بيوتات و دكاكين مىريختند وسط روز هم از كار غارت غفلت و عطلت نداشتند . چنانچه خانهء معمارباشى را كه از معارف خدمتگاران ديوان قدرنشان بود تاختند و ما يعرفش را به غارت هباء منثور ساختند .
و مردم بيچاره از ده يكى و از بسيار اندكى را به توهّم و بيم اظهار و ابراز نمىنمودند و فرضا اگر بعضى عارض گشته ابراز مطلب كردندى مورد ضرب و شتم گشتندى . چنان كه نوبتى جمعى از آن جماعت به بهانه [ اى ] به خانهء يكى از منشيان دربار معدلتمدار ريخته مبلغى اسباب بردند و صاحبخانه به عرض مرحوم حاجى رسانيد .
جز تهديد و وعيد جوابى نشنيد ، ذلك تقدير العزيز الحميد ،
« وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ . . .
الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ . »
[ 15 الف ]
[ ثالثا ]
نواب بهمن ميرزا كه برادر صلبى و بطنى شاهنشاه خلد جايگاه مبرور بود و به صاحب اختيارى مملكت آذربايجان منصوب و مسرور ، ابتدا رنجش خاطرش به تسويد صحايف رسايل احوال از امداد مداد ناملايمات حاصل ، و متدرجا تشييد اطناب خيام كدوراتش به دستيارى اوتاد بعضى حركات نايل آمد . خود او را هواى خود سرى بر سر افتاده با مرحوم حاجى به تخيّلات و تسويلات سرود به ياد مستان داده . در هر صورت آن امر را بدانجا كشيدند كه بهمن ميرزا را با دو كرور باقى ديوانى اولياى دولت روسيه به مملكت روس بردند و از وجوه باقيه جز رنگى بر دست امناى دولت ايران نماند و به هيچوجه رنگ آن نيرنگ از صفحهء احوال خود نتوانستند سترد ، آرى : « نه هركه چهره برافروخت دلبرى داند » .
[ رابعا ]
سابقا مذكور شد كه بروات ديوانى را اعتبار پشيزى نماند و چون نامهء اعمال در دست راست و چپ هر عادل و فاسق در طيران بود بدين واسطه مردم [ 15 ب ] لابد گشته بروات را به قيمت نازل از قرار تومانى ده شاهى و پنج شاهى به تجّار دول خارجه مىفروختند و در مقابل اجناس نامرغوب مىگرفتند ، و تجّار مزبوره به زور سفارت در
هامش
( 1 ) . مراد افرادى است از سرداران و امراى ايرونى كه در عهد حاجى ميرزا آقاسى در غالب شهرها حاكم و مأمور بودند .