مستى و هواى نفس ، آن هم غير از مواقع هوشيارى و عوالم . . . « 1 » . چنانچه اگر در مستى سلطانى خلاف عادت كردى عذرها از رعيت و رعايا خواسته .
سلاطين قاجاريه نه اندرز نوشتهاند نه به عالم انسانيت گرائيدند . با خلق به طرز خلاقيت و كبريائى سلوك داشتند و همه را عبد رقّ خود پنداشتند .
به ياد دارم كه روزى ناصر الدين شاه با يكى از درباريان خود كه در آن آستان ترخان « 2 » [ بود ] و جسارت داشت گفت مرا تا چه اندازه در مملكت قدرت است . گفت صاحب عرض و ناموس و مالك مال رعيت . گفت بيش از اين مرا اقتدار است و من مىتوانم در ارحام بچه بسازم . دربارى بدون دغدغهء خاطر پاسخ داد مىتوانيد و قدرت داريد ، ولى مثل ظل السلطان پسر خود كريه و احول . شاه را انقباضى دست داد ، ليكن دم زدنش يارا نشد .
مردم بيچاره به واسطهء عدم علم هرچه از اين مسئله گفتند شنفتند ، و هربارى بر آنان تحميل كردند پذيرفتند . در خبر ديدم كه على بن ابيطالب امير المؤمنين فرموده « ان اللّه بعث محمّد اليخرج عباده عن عبادة عباده » ، يعنى خدا برانگيخت رسولش را تا خارج كند بندگانش را از عبادت بندگانش . و مقصود از قيد عبوديت خارج ، و به عالم حريت و آزادى داخل نمايد .
و نيز در تاريخ خواندم روزى پيغمبر از راهى عبور مىكرد اصحابش برخاسته تكريم و تعظيم نمودند . بفرمود « لا تقوموا كما تقوم للاعاجم » و مقصودش اين بود كه تكريم و تعظيم مخصوص ذات يگانه است .
اين سلسلهء نبيله خود را خدا و خدا را مجرى هواى نفس خود مىدانستند . زوال اين سلسله به دير كشيد و روزگار يكصد و چهل و اندى به آنان فرصت داد . نگاشتيم حركات آقا محمد خان را و دنائت آن خصى را در حقّ لطفعلى خان زند مرقوم نموديم .
وخامت خيال . . . بسكه مملكتى مثل . . . را از دست داد به هواى ابقاى سلطنت در خانوادهء خود .
همهكس تاريخ ديده و خوانده ، از اين حكايات واقف مىشود كه روزگار كيفيت جور و ظلمهاى جائرهء گيتى را در وجود آقا محمد خان كه اول سلسلهء اين طايفه است
هامش
( 1 ) . يك كلمه ناخوانا .
( 2 ) . اصل : ترخوان