رخصت دخول داده و تجويز دخول من نكرده عذر خوف طاعون خواست و به شهر بصره خانهء آقا محمد نبى مسطور كه گويا از متوسلان و بركشيدگان اوست فرستاده فرود آورد .
روز چهارشنبه ماه ذيقعده وارد بصره به خانهء مذكور شدم . آقا محمد نبى خانه را به آقا نظر على داماد خود واگذاشته حسب الطلب شاه ايران به طهران رفته بودند . مذكور مىشد كه شاه ايران به سبب قرابت او به حاجى خليل خان مقتول خطاب خانى و مناصب جليل خانى به وى داده مىخواهد كرّة بعد اولى به ايلچىگرى هند تعيين نمايد و آقا نظر على همچنانكه گذاشت با نعش در بغداد و آن خانه به دست حاجى فضلعلى نامى احول چشم شوشترى پليد مقصر بود كه در ميان بصراويان به حاجى فرزين اشتهار داشت و چون فرزين كجرو و بىشعور و بىحس است يك دو روز مدارا كرده بناى كار بر دغلى گذاشت و طعام غيرمأكول پيش مىآورد و در حاضر كردن حوائج ضرورى چون گازر و خياط به امروز و فردا مىگذرانيد .
چون شكايت مسلم از قوم خود پيش نصرانى لايق نبود مستر منستى سخن در آن باب نگفته و نان و كباب بازار بصره كه صد مرتبه از طعام او لذيذتر بود براى چاشت مستمر و منحصر از اكل و شام و ساير ضروريات درگذشتم و از مواجههء او براى امثال اين امور كه كفاره طلب بود رهائى يافتم . گاهى كه بسيار دلتنگ [ 84 ] مىشدم از عمارت بالاخانه چون ته خانه بوى نم داشت و پر از كافت و سقف پر از نسيج عنكبوت و دودهء دور چراغ بود بر سر دروازه كه مجمع حاجى فرزين و بصراويان بود فرود آمد .
چون غير از خريد و فروش اقمشه و نرخ ما ثواب سخن ديگر نبود و صداها بلند و رگهاى گردن در منازعه يكديگر پر باد مىديدم دوباره كنج تنهائى را محل طرب دانسته برمىگشتم . اراده كردم كه عمارات پسنديده بصره را به جهت يادگار تماشا كنم .
معلوم شد كه بهترين عمارات همان است كه من در آن مىباشم . از آن به جانم صفائى آن را از اين مىتوانست دانست .
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 263
مساهمون: ايرج افشار
ص٢٦٣