است مگر ميرزا بزرگ بر مسئلهء دموخ از تاريخ وقوع فتنه و فساد مىچيد . چنانچه از بيانات سرهرفرد جنس انجام نوكرى دولت ايران نمايان است .
معاندين مذكور از مدتها درصدد خرابيش برآمدند كه آن به موجب ذيل است :
« و يك جزء فرمايشات پادشاه دربارهء محمد نبى خان اين بود و مرا نهايت مضطرب حال و پريشاناحوال ساخت . اگرچه محمد جعفر خان در بوشهر [ 78 ] بلاشك خلاف قاعده و نهايت شقاوتآميز است و نيت شاه از قرار گفتگويش در حق او آشكار ، و اين از فتنههاى بزرگ ميرزا بزرگ است . لكن نظر به ملاحظهء دوستى و اتحاد سابق كه با او داشتم تا مىتوانستم قلب شاه را حدّ الامكان دربارهاش ملايمتر نمودم . بعد از همهء آن توسطها اينقدر از او وعده يافتم كه تا من در اين ملك هستم آسيبى به وى نرسانند و از آن بعد به ميرزا بزرگ التماس كردم كه در اين ميان عباس ميرزا توسّط نمايد . پس وى در مقابل آن شكايتها مىكرد و به افعال و اعمال محمد جعفر خان مىپرداخت و تصديق از من مىخواست كه آيا با اين اعمال من با عباس ميرزا چگونه مىتوانيم اين مقدمه را به حضور پادشاهى عرض نمائيم . و چون من از سرشت طبيعى ميرزا بزرگ آگاه بودم از جواب ناصوابش تعجبها كردم ولى حميت عربى كارگر آمد و اين هم محض حمايتى بود كه دموخ به لطفعلى خان و خوانين زنديه داده بودند .
بالاخره به حكم تقدير بعد از روانگى سرهرفرد جنس بارونت و سرجان ملكم بهادر از ايران و مقارن ورود سر گوراوزلى بارونت بدان سامان كارها به جائى رسيد كه حاجى محمد حسين خان امين الدّوله اصفهانى كه عداوت نهانى با جماعت انگليسيه مىورزيد و با روسيه و فرانسه يار و همداستان بود به تنظيم خطهء فارس مأمور آمد و قبل از آنكه از طهران روانه شود رجوع به اصل خود نموده و ارادهء حضرت پادشاهى نيز با نيات غرضآميزش مع گرديده خدمات سابقه و لا حقهء خان موصوف را فراموش كرده به اظهارات غرضآميز فسادانگيز ايشان گوش داده بدينسان مقرر نمود كه موازى ده لك روپيه به اعليحضرت پادشاهى داده برايش گناهى تراشيد .
و امين الدّوله شيراز آمد و جمعى فرومايگان نيز دورش جمع آمدند و حسابى برايش ساخته [ 79 ] بدهكارش برآوردند . در ظاهر بقيهء ماليات فارس و در باطن آميزش با جماعت انگليسيه كه آن بناى كوتى بوشهر و تمكن قونسول و افراختن علم و نگاهدارى سپاهيان و سواران هندى در كوتى مزبور و سهولت آمد و رفت و مال التجارهء
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: ايرج افشار
ص٢٥٩