تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
و او محمد زكى خان نورى و ميرزا باقر خبازباشى را به تسكين و تفهيم آن جماعت فرستاد و چون ايشان خبازباشى را ديدند به فحاشى و غوغا برخاستند و در تسكين ايشان او به شيرين‌زبانى مىكوشيد و اين‌طور مىگفت من چه كنم . اين تقصير ميرزا هادى است . اگر گندم را او به ما گران بفروشد قيمت نان بالا مىرود . و ميرزا هادى از ترس مردم پنهان گرديد و محمد نبى خان چندين هزار تومان ارزاق كه از اطراف آورده بودند به فقراء و مساكين مىداد و نواب عاليه نهانى شريك خيالات ميرزا هادى بود و عرايض مردم ثمرى نبخشيد و سعر نان ترقى مىكرد . ولى سعر نان را از راه دلجوئى موقتا تنزل دادند تا اندك وقتى مردم آرام بگيرند . و در حالتىكه گنهكاران آزاد مىگشتند خبازان شهر از راه جمع نموده چوب مىزدند و ظن مردم باز به موجب سابق دربارهء حسينعلى ميرزا و نواب عاليه باقى و استوار بود . و محمد نبى خان تحسين و آفرين مىيافت و مذكورين مورد عتاب و نفرين مردم مىآمدند و اين قحطى نزد عوام تا به حال به قحطى محمد نبى خانى مشهور است . مورير مىگويد كه « در مدت توقف شيراز نفوس آن شهر را مىخواستم بدانم چند است و بس دشوار بود و به جهت آنكه اهالى اين كشور بيشتر فسانه‌گو و تواريخ تولد و اعداد مساكن شهر را ثبت دفتر نمىنمايند . به درجه‌اى مغشوش است كه قياس تعداد نفوس از تعداد مساكن محال است . لكن من براى تحقيق اين مسئله به شخصى نهانى پول دادم تا او رفته از كدخدايان محلات شهر اعداد مساكن و خانه‌هاى محلات را جويا شود و اين نتيجهء آن است . شيراز ده محل است : اول در شاهزاده 1300 خانه - دويم درب اسحاق بيك [ 76 ] 1350 - سيوم بالا كتف 1420 - چهارم ميدان شاه 1200 - پنجم سوق الطير يا بازار مرغ 500 - ششم سنگ سياه 450 - هفتم سردزك 750 - جمله 7780 اگرچه در تاريخ سفر اول اعداد مساكن اين شهر را 12000 نوشته‌ام مگر به نظر نمىآيد كه از نصف بيشتر باشد . دورهء شيراز تخمينا چهار ميل و يك ثلث خانه‌هاى جنوب و مشرق شيراز خراب و ويران است و خانه‌هاى قابل سكونت خرابه و ويرانه بسيار دارد و باقى بازار و ميدان و ارگ و باغ و بوستان و ابنيهء عمومى است . بدين‌سان بيشتر از يك نصف آن مسكون نيست و براى اعضاء سفارت ده هزار كس بيشتر ندارد . مگر 3800 خانه و در
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 257 | ايرج افشار