تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
در صحبتهاى محرمانه‌اش با من در طهران به اين مسئله اشارت مىنمود كه يك روزى مىآيد كه محمد نبى خان از اعمال و افعال برادرش محمد جعفر خان نادم و پشيمان خواهد شد و چنين شد كه گفته بود . و چنان كه بالا مذكور شد كه عبد اللّه آغاى ترك واسطهء ميانه سرهرفرد و ميرزا بزرگ بود وى حاكم سابق بصره و مردين « 1 » است كه در بصره با خان موصوف كمال دوستى و يگانگى داشت [ 49 ] از بصره آمده در بوشهر ساكن گرديد و نظر به سابقهء آشنائى از خان ممدوح و برادرش كمال عزت مىيافت و اين مادهء تاريخ مسجدى است كه در بصره ساخته است از « سفير » :
جم نشان عبد اللّه آغا كز علوّ * ممتنع باشد چو او در ممكنات آن اميرى كاسمان آيد مدام * سوى درگاهش پناه از حادثات پيش چشم همتش هنگام جود * نقطهء موهومى آمد كاينات آسمان از گردش افتد فى المثل * گر فشارد بر زمين پاى ثبات مسجدى از وى بنا شد كز صفا * از بهشت آرد شبستانش برات قدسيان در ساحتش تهليل‌گوى * مىدهند آواز عجل بالصلوات ريخت طرح سال تاريخش « سفير » * جامع از وى باقيات الصّالحات
و الحال سرهرفرد جنس با كمال اعزاز وارد شيراز گرديد و اول جنورى سنهء 1809 به حضور فرمانفرمائى رسيد و ثانى ماه مذكور به ديدن وزيرش نصر اللّه خان رفت و پسرش عبد اللّه خان در خانه ايستاده همراهى نمود و پدرش مردى شصت و هفتاد ساله بود و اكنون چهار سال است كه وزارت مىكند . و سيوم ماه مذكور از لندن خبر رسيد كه سر رابرت ادير
( Sir Robert Adaire )
به سفارت دربار عثمانى وارد اسلامبول گرديد و سرهرفرد جنس به سلك اشارت يك نامه‌اى به او نوشته از حالات ايرانش خبر داد و عصرش نوكرى آمده عرض كرد كه حاجى يوسف نامى با يك نفر كه معلوم مىشود كه او تازه از راه رسيده است آمده‌اند و مىخواهند به خدمت بيايند . پس حكم كردم بيايند و چون آمدند ديدم دوست قديمم حاجى يوسف جواهرى لطفعلى خان زند است و آن ديگر خدمتكار عبد اللّه آغاست كه به ميرزا بزرگ پيامم برده بود آمده است [ 50 ] و كاغذى به من داد در كمال اختصار و
هامش
( 1 ) . ماردين ( ا . ا . )