تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
هرگاه كارى ضرور بشود خواهم نوشت و گفتم كه من مىخواهم زود به طهران برسم و حد الامكان مىخواهم احمال و اثقالم سبكتر و كمتر باشد و همديگر را وداع نموديم ( صفحهء 64 ) . و بيست و يكم ديسمبر 1808 به دالكى رسيديم و اينجا يك حادثه روى داد . هنگام توقف على چنگى يكى از رؤسا يا حكام عربستان و دشتستان كه به وكلاء جماعت انگليسيه پيوسته حمايت و انسانيت ابراز مىنمود از تسلط محمد نبى خان يا برادرش از حكومت آن ولايات معزول و نهايت مضطر و پريشان گرديد و از من آمده التماس نمود كه دربارهء او به خان موصوف سفارشى نمايم و اين به موجب ذيل است . و صبح روانگى از على چنگى از آمدن محمد نبى خان به ديدن من و مكالماتش با من و سفارش نمودن من به خان مذكور دربارهء آن شخص تا ديروقتى معطّل شديم و اين مرد هنگام حكومت و وسعت چنان كه مذكور شد كمال انسانيت به جماعت انگليسيه اظهار و اوقاتى كه در بوشهر جماعت مذكور براى تفرّج يا شكار بيرونها مىرفتند ميهمانيها مىكرد و او را سرهرفرد برداشته به سوى خيمهء خان رفت . و همين‌كه او را خان از دور ديد بلا اطلاع آنكه بداند واسطه‌اش [ 48 ] منم بر او بانگ زد كه اينجا چه كار دارى كه سرهرفرد پيش افتاده توسّط نمود و توسّطش مقبول آمد و گناهش بخشيد و پيش از روانگى از دالكى رئيس مذكور به جهت وداع نزد سر هرفرد آمد و به او تصريح شد كه از اينجا به بوشهر برگردد چرا كه از خان موصوف حكم فراتر نداشت . بيايد و اين پيرمرد تا اوايل اين منزل در پهلوى اسب ايلچى پياده و اشك‌ريزان و دعاگويان همراه ما مىآمد و من بعد از ديدار دوست ممتازم ميرزا بزرگ صيانت و ضرر كرد به جهت او حاصل نمودم و تا مدتها آسوده‌خاطر و خوشحال مىزيست و تا من در ايران بودم پيوسته مكاتيبش مىرسيد . و اين مرد بر سبيل معاوضه براى من يك قالين به يادگار فرستاد و ميرزا بزرگ كه نسبش به اعراب مىرسد و از آن راه مفاخرت مىكرد از اعمال محمد جعفر خان برادر محمد نبى خان به اعراب آن ولايات نهايت ناراضى و موجب عدم رضايتش اين بود كه در ايّام حكومت لطفعلى خان زند طوايف مذكور كمال انسانيت دربارهء وى و خوانين زنديه ابراز داده بودند و چون حاليه ورق برگشته و طايفهء قاجاريه روى كار آمدند و نفوذ محمد نبى خان به دربار قاجار بىشمار بود از راه احتياط به آشكار مداخله ننموده
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 237 | ايرج افشار