غلامان ، بهرام بيك ولد منصور خان قوللر آقاسى و از آقايان ، اغزيوار بيك ايشيك - آقاسى ديوان و از تفنگچيان ، محمد باقر بيك مينباشى و از توپچيان ، عبد الرزاق بيك توپچىباشى جلو و از ملازمان هر طايفه از طوايف مزبوره ، بيست نفر و پنجاه و چهار نفر از عملهء بيوتات به سركردگى ( 27 ب ) عباسقلى بيك برادر زيندارباشى و سى و يك نفر حافظ و مؤذن تعيين شده .
روز چهارم تابوت سكينهء ظفر قرينهء قزلباش را در ميان عمارى از ميان باغ برآورده بر روى تخت روان گذاشته به دو نفر شترمايه بار كرده و تخت روان ديگر كتل كرده و جميع علماء و امراء و ارباب مناصب و صلحا و سادات و اعيان و معتبرين و ملازمان و جمع كثيرى از مؤذنان با آه و ناله و گريهكنان در ركاب آن روح روان راكب تخت روان ، پياده روان شدند و از خيابان گلدسته به چهارباغ آورده از پشت حصار شهر تا به باغ ميرزا يحيى مستوفى خاصه كه در خارج دروازه در دشت دريتران آهنگران واقع است بردند و از هر كوچه و بازار كه مىگذشتند صداى ناله و آه به فلك خضرا پيچيده صورت
« إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ »
51 ظاهر مىساختند و از هر بوم و بركه عبور مىنمودند از آبپاشى چشمهاى گريان مردم به هفت طبقهء غبراء رسيده مفهوم
« وَ إِذَا الْبِحارُ فُجِّرَتْ »
52 آشكار مىنمودند . و از كثرت تشييعكنندگان مصداق
« إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ »
53 بر اولو الابصار ، عيان و از زيادتى گرد و غبار خاك و خاكسترپاشندگان ماتميان ، مضمون
« وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ »
54 به بينندگان چشم اعتبار ، نمايان مىكردند . و ملائكهء سكنهء ارض و سماء ، در آن واقعهء نمونهء روز جزا ، خطاب مستطاب
« فَاعْتَبِرُوا
( 28 آ )
يا أُولِي الْأَبْصارِ »
55 به گوش هوش عقلاء نصيحتنيوش رسانيدند و ملكوتيان ملاء اعلى ، به عتاب پر اضطراب
« يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ فِي أَيِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَكَّبَكَ »
56 به انداز اين خلق به غفلت مفطور به هوا و هوس مسرور به جاه و اعتبار مغرور پرداختند و هوشمندان گرفتار دنياى از وفا دور و دانشوران جهان دار غرور ، از ديدن آن هنگامهء رستاخيزگون و ملاحظهء آن مجمع عبرتبخش محشر نمون ، به مقال شعر :
چه دلبندى درين كاخ دلاويز * كه تا جا گرم كردى گويدت خيز
دل بستهء تعيش عقبى گرديده دست از كار و بار دنيا و دواعى روزگار و مافيها كشيده و از هوا و هوس و امانى و آمال و هواجس نفسانى گذشته ، در تعزيهء آن شهريار با ساز و برگ ، منتظر مرگ نشستند كه كارآگاهان عالم غيب و منهيان جهان لا ريب ، به نواى نصيحتاداى بيت :
اگر ماندنى شد جهان بر كسى * بمان در غم سوگوارى بسى
اگر زانكه بر كس نماند جهان * تو نيز آشنا باش با همرهان
نبينى كسى را ز خلق جهان * كه آگه شد از كارهاى نهان