در اين كار اگر چاره [ اى ] كس شناخت * چرا چارهء كار خود را نساخت
نه زين رشته سر مىتوان تافتن * نه سررشته را مىتوان يافتن
تجسسگرى شرط اين كوى نيست * در اين پرده جز خامشى روى نيست
به تسليت و تسكين پرداختند و مرغهاى دلهاى از آشيان پريده را به صفير نصايح دلپذير ( 28 ب ) و دانهريزى حصول ضروريات ناگزير ، باز به دام علايق دامنگير انداختند و به دم و دود شياطين عرصهء وجود ، هنگامهء حرص و آز و ترقيات و آمال دور و دراز و عشقبازى شاهد پر عاقد بىوفاى دنيا و آرايش آن به مموهات و مزخرفات بىاصل خوشنما را رنگين [ تر ] از سابق جلوهگر ساختند .
و مأمورين سفر قم در موكب سعادت مكسب تابوت سكينه و آرام آن شهريار جنتمقام روانهء منزل مرام گشته ، در هر منزلى و معموره [ اى ] در كمال توقير و اكرام ، لوازم استقبال و تشييع و احترام به عمل آمده ، نزول و كوچ نموده به تاريخ هژدهم شهر ذيحجهء سنه 1105 در جوار قبهء متبركهء معصومهء مطهره و مضجع آباء و اجداد عالى - درجه ، تختگاه آن شهريار روى زمين را در زير زمين و خوابگاهى كه هميشه بر بالاى تخت و رخت بود ، در تنگناى لحد و خاك تيره ، سخت ساختند و صدق خبر عبرت ثمر مخبر صادق حقانيت رهبر را كه « حق على الله ان لا يرفع شيا من هذه الدنيا الا وضعه » [ است ] به السنه و افواه صاحبان دل آگاه انداختند و مستحقين آن سرزمين را سه روز متوالى به دادن آب و آش نواختند .
و بعد از عرض به خدمت اشرف همايون اعلى ، سركردگان آن جماعت به خلاع فاخره ، ممتاز و به شرف رخصت مراجعت و دريافت شرف بساطبوسى ، سرافراز گشتند .
و لطف الله سلطان حاكم را نكوه ( 29 آ ) ولد محمد خان اعتماد الدولهء زمان خاقان خلد - آشيان صاحبقران به خدمت سركارى بناى عمارت مضجع و كارخانجات آن سركار ، مأمور و روانه شده به معمارى مهندسان كارخانهء قضا و دستيارى سررشته داران قدر ، در اندك زمانى بر طاق مقرنس فلك برافراختند و قرين قصر سپهر لاجوردى ساختند و ايوان كسرى و شنب غازان را بر طاق نسيان انداختند و ضريحتر . . . 57 مشبك به نقوش و آيات و سور قرآنى بر [ مر ] قد مطهر آن غريق بحار غفران يزدانى نصب كردند .
و چون نقش آيات و سور در طرف پاى آن چلهنشين چلهخانهء غبرا ، خلاف ادب و آداب بود ، تاريخى را كه ميرزا محسن اوارجهنويس سابق عراق گفته بود ، نقش نمودند .
و چون تاريخ مذكور در كمال حسن مقال بود ، نگاشتهء قلم احوال رقم مىگردد . قطعه :
شاه دين ، سلطان سليمان آن كه بود * در همه آفاق ، ذكرش منتشر
آن شهنشاهى كه همچون آفتاب * هست فيضش تا قيامت منتشر
آن كه بود از فيض ، رويش 58 گوهرى * در ضميرش مهر تابان مستتر
آن كه از تأييد لطف كردگار * بود شغلش در عدالت منحصر