آن كه بودى پيش عدل و شوكتش * معترف نوشيروان ، دارا مقرّ
جاى خود چون ديد در گلزار قدس * در 59 جهان آب و گل شد منزجز
مرغ روحش تا ز تن پرواز كرد * گشت در فردوس اعلى مستقر
روز شد ( 29 ب ) مانند شب ، مشكين لباس * مهر و مه بگرفت و گردون شد كدر
گشت از صندوق آن سر إله * آشكارا معنى صندوق سر
چاك زد از جاده صحرا پيرهن * پشت گردون زين الم شد منكسر
كلك تأثير از پى تاريخ آن * گشت چون با چشم گريان منتظر
آمد از روحش خطاب مستطاب * « منزلى عند مليك مقتدر » 60
و بنابر آنكه دستور متعارف روزگار و رويهء مسلوكهء هر گدا و شهريار است كه على قدر الاستطاعة و الاقتدار ، مهاجران دار ناپايدار و مسافران سفر بىاختيار را اولياى بازماندگان دنياى بىاعتبار ، در ابتداى دولت و به دو سفر آخرت و بعد از گذشتن يك ماه از هجرت آن مجيب داعى إله ، به اهتزاز نسيم استغفار و دعاى با ناله و آه ، آن راه بىپناه را بر او خوش هوا و به اهداى ثواب تصدقات « لا يعد و لا يحصى » آن طريق بىرفيق شفيق را از غيلان معاصى ، مصفى و به اتحاف اجر خيرات و مبرات به مساكين و ضعفا ، توشهء آن سفر پرخطر هولناك را آماده و گوارا و به اطعام و احسان مستحقين و فقرا ، ذخر توقف و توطن مسكن ابدى عقبى را مهيا سازند و به آبپاشى اشك تضرع بيچارگان بينوا در طلب مغفرت آن مسافر پر رجاء ، از گرد و غبار ذنوب ، رهگذر او را مزكّى و به قرائت فاتحهء اخلاص پيراى نيكى ، ديدگان بذل و عطاء اوجاع علت مفارقت احبا و اخلاد دنيا و مافيها ، شفا يافته ، جان داروى رضا و ( 30 آ ) به تلاوت و ختم كلام خدا و ذكر و صلوات بر رسول و آل عبا ، زبان هر يك از راه حرفيافتگان در جنات كبريا را به شفاعت و ضراعت ، مشمول مرحمت گشتنش گويا گردانند .
و لوازم تصدقات و خيرات و طعام در به دو رحلت به شرحى كه بر لوح عرض نگاشته شده در درگاه معلى و دار المؤمنين قم به عمل آمده بود و [ چون ] اتمام ماه رحلت آن سفرگزين شاهراه عقبى ، در ايام عاشورا و تعزيهء سيد شهداء عليه التحية و الثنا اتفاق افتاد و كف نفس از مستلذات و مشتهيات ، مستحب اهل صلاح و سداد بود ، نواب اشرف اقدس اعلى بنابر مقدمهء مسلمه « الاولى فالاولى » به رسم سوگوارى و تعزيهء خامس آل عبا اقدام نموده ، چون شعله و اخگر در كسوت انگشت و خاكستر ، نهان و مثال آسمان در لباس غمام از زينت كواكب ، عريان گشتند و فضاى روى درياچهء تالار طويله را به جهت نمايان بودن كيفيت ماتم گرفتن هر طايفه كه بنابر مناسبت آنكه روزگار به لباس سوگوارى ملبس مىگردد ، شبها ذكركنان و مرثيهخوانان از نظر آن شهريار كامران مىگذشتند ، سيمكش نموده در آن داهيهء كبرى و معصيت عظمى ، قنديلهاى زايد از آفتاب آويزان و چشم چراغها و شمعها نيز خونفشان و اشكريزان و دل فانوسها را