خ خارخار - وسوسه
خاره - سنگى از جنس سخت
خاطرفاتر - هوش كند و كمادراك
خاطف - درخشندگى كه چشم را خيره كند .
خبة الواقيه - خرقهاى كه از جامه بيرون كنند و بر دست و مانند بندند كه حافظ و دافع باشد .
خبيست - غنيمت
خرب - فساد در دين
خريف - پاييز
خزف - سفال
خسيسه - فرومايگى
خشب - مرد بىخبر
خشت - نوعى نيزهء كوچك
خصم الدالخصام - شديد العداوة
خفض جناح - پرگستردن
خلت - مهربانى
خمر - جماعت مردم و انبوهى آنها
خنگها - ج خنگ ، اسب خاكسترى سفيد موى
خهى - مرحبا
د داب - خودنمايى
داج - تاريك و ظلمانى
دار البوار - دوزخ
دال - نوعى كركس لاشخوار
داو - نوعى بازى شطرنج ، نرد و غيره
داهيه - مصيبت
داء الثعلب - نوعى از بيمارى كه سبب ريزش موى سر مىشود .
دخان - دودى كه از آتش برآيد .
دراج - پرندهاى شبيه به كبك كه پرهايش داراى خالهاى سفيد و سياه باشد .
دراى - زنگ و جرس كه مردم گمشده سر به آواز آن آيند .
درج - صندوقچه
درع - زره
دروازهء مشراق - دروازهايست در آسمان براى توبه و آن مسدود است مگر به قدر روشنى كه از شكاف در درآيد .
دقل - ناتوان
دلال - ناز و غمزه و اشاره به چشم و ابرو
دميمه - زشت
دموع - ج دمع ، اشك
دنس - پليدى
دواج - لباس
دواعى - ج داعيه ، سبب و انگيزه
دول - تغيير از حالى به حالى
دهاده - گيرودار جنگ
ديجور - تيره رنگ مايل به سياهى
ذ ذاهل - غافل
ذباب - مگس
ذروه - نوك و بالاى هرچيز
ذمت - ضمان
ر راح - شراب
راحله - ستور باركش
راقى - صعود كننده
دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: محمد ابراهيم بن زين العابدين نصيرى
ص٣٣٥