جارى دارد تا به حذاقت طبيب عدالتش ، ابدان بلدان از طريان مرض ردى مدى مصون و از سريان الم متعدى جور و تعدى مأمون ماند . [ بيت ] :
اين كريمان چون طبيبان دلند * سوى رنجوران به پرسش مايلند
چنانچه اين سلطان سلاطيننژاد ، شهريار معدلتپيراى داد اعتياد كه در تصحيح ابدان ممالك سلطانى و ازالهء امراض جسمى و جانى به نحوى دم عيسوى به كار داشته كه هر كجا كه از نفوس خبيثه و ذوات خسيسه در مجارى عروق طرق و اجساد بلاد ، سددى طارى گشت ، به شربت مفتح آب شمشيرش مداوا شد و هر زمان كه از گرمى هنگامهء فتنهء مفسدان ، حمى محرقه در ابدان بلدان سارى شد ، ( 242 آ ) به كاوش نشتر خنجرش به اصلاح آمد . [ نظم ] :
اگر نه خنجر تو عدل را دهد يارى * و گرنه هيبت تو فتنه را دهد تسكين
كلاه از سر هُدهُد به غصب بربايند * برون برند به غارت ز پاى بط نعلين
از جمله آنكه القصه به نحوى كه در طى ديباچهء اين سال سعادتاشتمال نگارش يافته گرگينخان والى سابق گرجستان چنگ در دامن عفو و بخشايش اولياى دولت بىزوال برده قانون راستى را راست نمود و نوازش مراحم شهريار ، او را نامى روزگار ساخته به اسم شاهنواز خان سرافراز و به ايالت كرمان ممتاز فرمودند . در همان ولا خبر بىاعتدالى افواج طايفهء ضالهء بلوچ در حوالى كرمان و گرمسيرات آن بلدان متواتر شده . چون خان مذكور را براى انجاح مرام و انجام مهام ، توقفى در دبار عالممدار ، در كار و مدافعت اضرار اشرار نيز ضرور و ناچار بود ، كيوان ميرزاى برادر او به امر نيابت ، سرافرازى يافته به رسم چاپار به صوب آن ديار شتافت و به تفحص و تجسس هوشمندانه و تفتيشات عاقلانه معلوم ساخت كه طوايف بلوچ و افغان به بلدى و اغواى مردم سرحد و جماعت ريگى و سيستانى و سكنهء هودى جان و طوايف لاشارى و مازرى لاسيما امير خسرو ذركى جرأت و جسارت تاخت و يغما بهم رسانيده به دستيارى آن بلدان ، به معابر و بلدان راه مىيابند و به پشتگرمى آن فتنهجويان ، ايقاد نيران فساد در قرى و بلاد مىنمايند . به جهت قطع مواد فساد اولا ( 242 ب ) به ارادهء تنبيه اين طوايف تيره نهاد كه به منزلهء ريشهء خار اضرار آن قوم شرارت شعارند با حكام بندر و تون و سيستان كه اكثرى آن جمع بىخانومان در حوالى ولايت ايشان صاحب مساكن و اوطانند ، همداستان گشته عزيمت آن نمود كه در اول حال ريشهء شقاوت آن شمل شرارتپيشه را به تيشهء جد و اجتهاد از بيخ و بنياد پردازد و پس از آن ، شاخ و برگ وجود مردودشان را
« كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ »
38 از پاى دراندازد كه در آن خلال خبر ورود امير خسرو به محال رودبار [ و عزم ] تاخت [ و تالان او مىرسد . ] لابد در همان ولا فوجى از جنود جلاد را به مدافعت آن بدنهاد روانه نموده [ و خود نيز در حين ] حركت بود كه به اعلام منهيان به ظهور رسيد كه امير خسرو [ ذركى ، بارى ] به محال