تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
فطرى به اقدام معركهء التحام عازم ساخته بود ، مقالات مصلحت‌آميز ايشان را پشيزى نانگاشته بىباكانه با فوج قليلى از سپاه به مقابلهء عبد الشاه شتافت . و در حين گيرودار ، پاى ثبات و قرارش از پيش رفته بيتابانه از معركه روى برتافت و به قلعهء محسنيه درآمده به استحكام برج و باره فرمان داد و فرصت مداخلت خصم خصومت‌شعار بر شهربند و حصار نداد . و عبد الشاه در مقابل شهر صف كشيد و سيد فرج الله نيز آن غلبهء شيخ بنى لام را كافى ندانسته به اتفاق مانع از طرفى ديگر رسيد و در محاصرهء حويزه ( 229 آ ) همعنان و يك‌دل و زبان گرديده طريق سعى و اجتهاد مىپيمودند و منتظر و منتهز فرصتى مىبودند كه شطرنجى روزگار منصوبه [ اى ] ديگر باخت و سيدعلى والى را در ششدر قيد و حصار مات ساخت . [ شعر ] :
هزار نقش برآرد زمانه و نبود * يكى چنانچه در آئينهء تصور ماست
شرح اين مجمل به طريق مفصل آنكه چون در اول حال ، هلال اقبال سيد على از نظرات آفتاب عالمتاب مراحم سلطانى مانند بدر تمام و تفويض منصب ولايت عربستان بر وفق مرام شد ، رفته رفته پردهء غرور و پندار ، غشاوهء ديدهء بيدارش گشته و شيفتهء هواجس نفسانى و فريفتهء وساوس شيطانى گرديد و توسن نفس بدسير را در قورق محرمات ، لگام تماسك از سر كشيد و سرمستانه در نوشانوش عشرت امروز به انديشهء خمار حسرت فردا نيفتاده چشم از نيك و بد و اندرز
« وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ »
189 بردوخت و از گرمى هنگامهءعيش ، آتشى در خانهء خويش افروخت كه سرمايهء دنيا و عقبى را در آن سوخت . چون ارتكاب فسق و فجورش به مسامع منتسبان دربار سلطانى رسيد و تيره‌بختى را به جامهء عزتش نيل رسوايى كشيد ، فرمان سلطانى صادر شد كه عبد الله خان خلف اصلان خان كه در همان اوان به ايالت شوشتر كام‌ستان گشته بود ، آن گسسته مهار وادى تيره‌بختى را بختىوار در قطار گرفتاران قيد ذلت و خسار اندازد ( 229 ب ) و به مكافات قبايح اعمال و فضايح افعال ، به سلاسل و اغلال ، دست شكسته بسته‌اش را و بال گردن سازد و خود تا حين تعيين والى ، ولايت حويزه را از تطرق فتن و فتور يغماگران نزديك و دور ، محافظ باشد و به چيره‌دستى شمشير و درستى تدبير ، جمع فراهم‌آمدگان ايشان را از هم بپاشد . [ شعر ] :
و اضف الى التدبير فضل شجاعة * و لا فتح الا للشجاع المدبر 190
چون عبد الله خان به ولايت عربستان رسيد و آن مدهوش رطل گران را در بند گران كشيد ، سيد فرج الله از حوالى شهر كوچ نمود و با عبد الله خان در آشتى زده راه مداهنه و مهادنه گشود و همان معاذير در رفع تقصير مىگفت و راه اخلاص را به مكنه استغفار و استعفا از خار و خس ريب و ريا مىرفت . كه در اين خلال محرم حرم سلطانى محمود - بيك جبادار باشى با وفد حاج به حوالى بصره رسيد . خبر وصول او اشتهار يافت و سيد فرج الله به اعتبار روابط آشنايى و خدمتگزارى كه با محمود بيك در ميان داشت ، به
دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 260 | محمد ابراهيم بن زين العابدين نصيرى / محمد نادر نصيرى مقدم