تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
اعراب بر حسب
« إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ »
186 از روى افتخار و غرور مىگفته كه : « اگر قوت ضعف اعراب حويزه تا به اين غايت معلوم من مىبود ، اكنون مدتى بود كه گردن كنگرهء حصار اين ديار را مقبوض دست كمند تسخير ساخته و كار خويش را بر وجه دلخواه از اين پيش پرداخته بودم . » و سختى اين سخن مغرورانهء او سنگ شيشهء تحمل اعراب گرديده همان دم از آن مجمع برخاسته به مخالفت و محاربت مانع عهد و پيمان مىنمايند و روز ديگر دست طغيان و عدوان مىگشايند . چون طوايف اعراب منتفج و باديه بعد از نهب و يغما به جهت رسانيدن منهوبات به جانب ايلات خود رفته و به نحوى كه رويهء آن طايفه رديه مىباشد ، تمالك آن غنيمت را غنيمت دانسته هر يك سر خويش گرفته بودند و سيد فرج الله و مانع را جمعيتى كه از مخاصمه ( 228 آ ) و غلبهء اعراب ، عايق و مانع آيد ، نمانده بود و فرج الله نيز از افواه ، خبر تفويض منصب ولايت عربستان در آستان آسمان انتساب به سيد طهماسب كه همانا فى الجمله ملايم مقتضاى مبتغايش بود مىشنود ، لابد از حويزه به جانب سويب قدم برداشتند و آن ولايت را كما كان به تصرف والى باز گذاشتند . اما چون در همان ولا مقروع سمع همايون گرديده بود كه سيد هبة الله به اعتبار كبر سن و انحطاط قوى از حيلهء تميز و شعور ، مبرا و از جملهء بىكمالان
« لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها »
187 گرديده و همين باعث تنافر احباب و اصدقا و تكاثر خصماء و اعداء گشته منصب ولايت به سيد على برادرزادهء فرج الله كه در آن اوان نزد داود خان ضابط بصره و در سوابق و لواحق زمان ، خدمات نمايان كه هر آينه شايان رويهء اخلاص منتسبان اين دودمان خلافت‌نشان بود به ظهور آمده بود ، تفويض يافت . و مشار اليه در بصره به مقر ولايت خويش شتافته تا قريب به مدت يك سال مملكت حويزه و ساير محال را در حوزهء حيازت ، مضبوط داشت و وجههء همت اخلاص شيون بر ردع و منع اعادى درون و بيرون بر مىگماشت . ليكن چون سيد فرج الله را كذب قضيهء منتشرهء والىگرى سيد طهماسب معلوم گرديد ، ( 228 ب ) آن اقاويل كاذبه به شيحهء مرادى نرسيد . چه كه از ولايت سيد على ، نقيض مدعا و عكس مبتغايش به ظهور آمد ، همان 188 در مقام لجاج و عناد در آمده سيد يوسف ولد سيد لاوى را نزد عبد الشاه شيخ بنى لام ارسال داشت و بدين‌گونه در مطاوى مكاتبه نگاشت كه : « هرگاه از جهت اتفاق در مدافعهء والى ، اتفاق برود و بلدهء حويزه محصور همگنان شود ، يقين كه در ازاء مساعى و حذاء اجتهاد ، بعد از حصول مأمول ، لوازم شكرگزارى معمول خواهد شد . » و عبد الشاه با سيد يوسف همراه گشته چون به حوالى حويزه رسيد والى به داعيهء تلافى در حركت آمده اگر چه نيك‌خواهان هوشمند كه در آن وقت ، آن حركت و بيرون رفتن از شهر را مناسب وقت نمىديدند در مقام ممانعت درآمدند ، اما چون والى را تهور