اميد آنكه بلكه به وساطت آن مقرب حضرت سلطانى جرايم و مآثمش مقرون عفو خاقانى شود و به قلاوزى استشفاع او از سرگردانى تيه حيرانى رهد ، فى الحال به استقبال شتافت . و در حين تلاقى ، در مقام استعذار بدينگونه تلقى نمود كه : « از تاريخى كه آباء و اجداد اين غلام خدمتكار نطاق عبوديت و اخلاص اين آستان عالميان مناص را بر ميان جان ، استوار ساخته ( 230 آ ) اند همواره در عالم صوفىگرى و بندگى درگاه سلطانى علم راستى و راستنشانى برافراخته و در معارك جانسپارى و خدمتگزارى ، تيغ سربازى و جانفشانى به صدق تمام از ميان نيام آخته و لله الحمد كه از آن روز ، باز كه نوبت چاكرى آستان راستاننواز به اين بندهء اخلاصنژاد صافاعتقاد رسيده پيوسته بر مسلك
« إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ »
191 بر شيوهء شيواى آباى عبوديت - نمون ، پردهء گوش آن و اين را از طنين صدق و يقين ، پرآواز گردانيدهام و الى الآن چنانچه بر همگنان ظاهر و آيان 192 است ، در مراحم قتال خصماء اين دولت بىزوال ، چهارده نفر از اولاد و اقوام را به معرض تيغ آتشفام رسانيده و به ميامن اقبال دايم البقاء اين دودمان اصطفى و ارتضىگل هميشه بهار كلمهء طيبهء « على ولى الله » را كه در ولايت بصره از عهد سعادت مهد امام المشارق و المغارب اسد الله الغالب على مرتضى عليه صلوات الله الرحمن مادامت الارض و السما از دمسردى اهل خلاف در غلاف بود ، به اهتزاز نسيم ربيع فتح منيع از شاخسار زبان جمهور سكنه و قطان بشكفانيدم و به آبيارى نيسان تيغ برقافشان ، اين مهر گياه را پس از عهدى بعيد و امدى مديد در ساحت السنه و افواه احرار آن ديار رويانيديم ليكن ارباب غرض
« الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ »
193 ( 230 ب ) از غايت حقد و حسد ، داعيههاى مستبعد بد كه از رويهء اخلاص ، دور و از طور صوفىگرى ، مهجور بود در خدمت سلطان سلاطيننژاد و حضرت خاقان داد اعتياد ، به اين صوفى صافى نهاد ، اسناد نمودند و ابواب فتنه و آشوب بر روى اين مخالصت اسلوب گشودند . [ مصرع ] :
سرنگون بادا سخنچين كو يكى را صد نمود
لاجرم از غيرت جبلى و حميت فطرى كه چرا [ ا ] يالت ولايتى كه به مضمون رقم مرحمتنمون نسلا بعد نسل به اين اخلاصنشان ، احسان گشته به مجرد تمويهات و تسويلات اهل عناد به باد رود و عيال و اولاد اين بندگى اعتياد نيز كه از سوابق زمان الى الآن نمكپروردهء نعمتهاى بىكران اين خاندان معدلت نشانند ، دست فرسود ستمگريهاى قوم حسود گشته زلال عزت و اعتبار ، گلآلود زلت و بوار شود ، به ناچار راهگذار سبيل « النار و لا العار » مىبودم و آن قوم سعايتشعار را مشغول خود ساخته از منسوبان خويش ، رفع شر و اضرار مىنمودم . و همان 194 از مراحم بىپايان حضرت سلطان ، چشم عفو احسان دارم و در مقام استكانت و هوان ، بيان تبيان
« رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا »
195 مىگذارم . [ شعر ] :