مواد فساد خصماء پيرو اعلام و ايماى او شود ، خاربن حسد ريشه در ساحت دل دوانيده به آبيارى سعايت اين و آن ، بارور گل رعناى نار عنابى دورنگى و نفاق فى ما - بين همگنان گرديده و رفته رفته مآل حال به مؤداى فحواى
« وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ »
162 انجاميد و پيوسته سيد فرج الله سرا و جهارا ابواب معادات و عناد با ابراهيم - خان مفتوح مىداشت و همت بر انارهء نيران بغى و طغيان مانع مىگماشت ( 217 ب ) كه مگر به دانهء فريب مانع ، دام تزويرى 163 در خاك كند و به پرواز باز حيله ، طاير جان ابراهيم خان را به دست ديگرى صيد و قيد نمايد . و هر چند دولتخواهان درگاه شاهى ، مضرابآسا با سرانگشت آگاهى ، رگ خواب غفلت و غرورش را مانند تار طنبور مىخستند و به انامل اندرز و نصيحت ، راه آمد [ و ] شد پيروان هوا را در كوچهگردى ناى بادپيماى هوسش مىبستند ، اوتار اعصاب عصبيت جاهليتش از نواى مخالفت بزرگ و كوچك ، سرمويى نمىكاست و از چنبر دف شهرت و آوازهء لجاج و عنادش آهنگى جز ضرب دو بر يك دوبههمزنى عرب و عجم برنمىخاست . تا آنكه ابراهيم خان عرضه نمود كه در اين ولا مانع به تسويلات و تدليسات سيد فرج الله باز گمراه گرديده در انتهاز فرصت با فوجى از اعراب شقاوتمآب از سمت جندلى حصار هجوم آورده از دروازهء مشراق داخل شهر گرديد و مقيمبيك يوزباشى ممسنى را با جمعى از توابين او مقتول ساخت و در كوچه و بازار به قتل و اسر و نهب و غارت مىپرداخت كه بندهء درگاه علىقلى سلطان حاكم سروستان و سيد نعمت و سيد محمد بن نعمت و اسمعيل غلام و ناظر خود را با فوجى از سپاه كوهگيلويه و دورق به مدافعه فرستاده ( 218 آ ) به توفيق يزدانى عساكر سلطانى مظفر شدند و آن جمع را از شهر بيرون كرده برخى را مقتول و اسير ساختند و تا چهار فرسخى شهر از عقب فراريان تاختند .
و اكنون مانع در چهارفرسخى شهر نشسته آماده و چشم به راه فرصتى نهاده است و غب ذلك به دفعات عرايض به دربار سلطانى ارسال داشت و در مطاوى آنها به صريح و كنايه نگاشت كه : « هرگاه تدبيرى در باب تدمير سيد فرج الله كه اكنون از فتنهطلبان روزگار و همهروزه در مقام فتنهجويى در كار است نشود ، انتظام امور بصره محتمل نباشد و اتفاق
« الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً »
164 از هم نپاشد . و احتمال اقرب اين ، بلكه يقين چنين است كه رفته رفته به تدليس و تلبيس ، قبايل اعراب باديه را كه به مقتضاى « الجنس الى الجنس يميل » 165 فى الحقيقة مايل يكديگرند ، بر سر خويش جمع نموده در مقام استقلال و استبداد درآيد 166 و نداى
« لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ »
167 در داد [ ه ] در آن وقت جز جنگ و پيكار ، تدبيرى در كار نتوان نمود و گرهگشا غير ناخن شمشير نخواهد بود . » [ شعر ] :
سرچشمه شايد گرفتن به بيل * چو پر شد نشايد گذشتن به پيل
و فى الحقيقه سيد فرج الله در نظر همگنان بنابراين دواعى و باعث آنكه اندرز