تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ »
157 كه آيت آدمىزادگى انسان و شيوهء اهل مروت و جوانمردان است نگمارد ؟ ! پس يقين و همچنين كه از استقرار تمام حوادث و وقايع ايام هويداست همواره كافرنعمتان حق‌ناشناس را نكال ضنت سپاس در دنبال اقبال است و اختر احوال ابترشان هميشه از تبديل دول و طريان خلل ، در هبوط و و بال . چنانچه مجارى احوال سيد فرج الله خان والى عربستان مصداق اين‌گونه بيان است كه : القصه به نحوى كه طى نگارش وقايع اودئيل سمت گزارش 158 يافت كه چون به ملاحظهء رفع شورش و فساد مانع كه در نظر همگنان به محض معاندت با والى ، انتظام امور بصره به عهدهء اهتمام على مردان خان قرار يافت و والى به ولايت حويزه شتافت و بعد از چندى باز مانع در مقام طغيان و عدوان درآمده در زمرهء
« الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ »
159 معدود گرديده مبلغى كه در وجه مقررى آن كافرنعمت بدكيش مقرر گشته بود ( 216 ب ) مقطوع گشته در وجه شبيب برادرزادهء آن دين به دنيا داده قرار و استقرار يافت . و آن تيره‌روان مخادع ، باز به دستور در مقام استمالت اعراب مخالف در آمده بزرگ و كوچك ايشان را با خويش موافق ساخته و همان 160 تيغ معادات بر محافظين بصره آخته با جمعى كثير از مار و مور ، كرة اخرى بصره را محصور نمود و هر روز از طرفى و هر شب از جانبى مانند طوارق ليلى و نهارى ، كمين كين به قصد آن حصار مكين مىگشودند . و در آن ولا على مردان خان از ضبط ولايت بصره كه به علت غلبهء معاندين و استيلاى شر و شور عندهء بىدين ، آن خدمت مهين را بيرون از حيطهء قوت و توانايى خويش ملاحظه كرده بود استعفا نمود و ابراهيم خان حاكم دورق بر سياق حال
« اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ »
161 استدعاى حكومت بصره و تعهد دفع مانع و اتباع لئيم فرمود . بنابراين بواعث حكومت بصره با ايالت ولايت كوهگيلويه به ابراهيم خان تفويض يافت و على مردان خان به ايالت ولايت قلمرو منصوب گرديده به رسم چاپارى به دربار سلطانى شتافت و حكومت دورق به داود خان قرار گرفته به امر مستحفظى بصره و امداد حاكم آن بلده مأمور گرديده . و ابراهيم خان ( 217 آ ) چندى در ولايت بصره بر مستقر حكومت و محافظت آنجا استقرار و استقلال يافته از هر طرف در و ديوار آن حصار را كه به كاوش چنگ و دندان غارتگران يأجوج اطوار رخنه مىيافت ، به خاربست تير و سنان غازيان جلادت‌نشان ، مانند سد سديد ، تشديد مىفرمود و در مبالغهء سپاه غزات و مجاهدان به مدافعهء خصماء خذلان‌توأمان مىافزودند تا آنكه در آن خلال از آنجا كه پرتو ايالت ولايتى كه به پايمردى اهتمام سيد فرج الله خان از قبضهء تصرف بدخواه برآمده بود بر ساحت اقبال ابراهيم خان تافته و فرمان والاى سلطانى نيز شرف نفاذ يافته كه سيد فرج الله در حين احتياج و حالت ضرورت به معاونت و معاضدت خان مذكور اقدام كند و در مدافعهء