در الكاى خبوشان بود ، عرضه نمود ، اين بود كه طوايف تركمان از انديشهء مآل حال و بيم نكال
« وَ إِنْ عاقَبْتُمْ »
135 افعال خود يافتهاند كه به مقتضاى « الحشيش ساعة » در اندك مايهء زمان اولياى دولت سلطان سلاطين جهان ، به آب تيغ برّان ، نيران فتنه و طغيان ايشان را فرو خواهند نشاند و به فحواى
« جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها »
136 به سزاى اعمال قبايح اشتمالشان خواهند رساند ، مفرى يافتهاند كه در حين مؤاخذهء بازخواست ، به آب ارتياب ، لوث گناه را از خود پاك سازند و بلكه موج سراب خدعه و تزوير 137 خاشاك وجود ناپاك خود را از غرقاب تهلكه و تدمير برون اندازند . لاجرم با طوطى سلطان زوجهء انوشهخان كه از سابق زمان در ميان تركمانان و خانهء آدينه قورت سركردهء طايفهء گوكلان است و نرد مدعا بدينگونه دغل باختهاند كه : « ما مردى مجهول و شخصى مجعول را به ادعاى آنكه چون ارنگ ولد انوشه خان از دست اوزبكان ، كاسهء ( 212 ب ) زهر جانستان نوشيد و على العيان ، كفن هلاك در پوشيد ، او را به طريق رسم و عادت ، در سردابه گذاشتند و در آن را به خشت و گل انباشتند . اتفاقا از يارى بارى ، آن زهر ، كارى نگرديده بوده و شبانگاه به هوش آمده بعد از يك شبانروز از آن مطموره بروز نموده و در لباس التباس ، به وضع قلندران ، اطراف جهان مىپيمود كه الحال وارد اين مكان و نام خود را عيان ساخته است ، به نزد تو مىآوريم تا تو او را مادروار به كنار خويش در آور [ ى ] و على الاجهار فرزند خويش شمار [ ى ] تا به اين دعوى ، پادشاهى بر او قرار گيرد و امو [ ر ] جهانبانيت سامان پذيرد . »
و آن ناقص عقل بىايمان و آوارهء خانمان يعنى طوطى سلطان به اداى [ بيت ] :
در پس آينه طوطىصفتم داشتهاند * آنچه استاد ازل گفت بگو مىگويم
پس از ديدن ارنگ ، رنگ از روى بىعار و ننگ باخته و بيتابانه خود را بر روى آن بىآبرو انداخته بنياد گريه مىكند و آن بيگانهء پيوند و خويش را به فرزندى خويش انتساب مىدهد و گروه گروه طوايف تركمان از هر جانب و كنار جمع مىآيند و آن غدّار نابكار را بر وفق
« وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ »
138 به امامت و سلطنت اختيار مىنمايند .
مع القصه چون به تمهيد اين حيله و تزوير ، 139 آن مجهول الحال بدفعال را بر صفت بازيچهء اطفال ، پادشاه نمودند و هر يك از جهال ( 213 آ ) ديوانه در هر گوشه و كرانه به بهانهء مطاوعت و متابعت آن از خرد بيگانه ، دست تطاول گشودند و صداى كوس دولت منكوس آن مدبر منحوس به تركمانان اطراف رسيد و اداى نفير سلطنت ناتمام آن گمنام به طريق شهرت عام ، گوشزد خواص و عوام گرديد ، از هر طرف جمعى كثير و جمى غفير از افسادطلبان روزگار كه بر مثال مور و مار ، در مغار و اغوار خزيده سالهاى بسيار در انتظار روزگارى چنين فتنهآثار ، كنج عزلت گزيده بودند ، بر سر آن مدبر ستمگر جمع آمده فوج فوج و جوق جوق به تاخت و تاراج هر مكان و محل ، بر مثال غارتگران اجل ،